فاطمه فرجی در سایت اصفهان زیبا نوشت: «امروز باید کاری را که سالها در فکرش بود انجام میداد. خسته شده بود از بس صبر کرده بود تا پدر و خواهرش از سر کار بیایند و او را بیرون ببرند. حالا که پدر و خواهرش خانه نبودند، بهترین زمان بود. به سمت چوبرختی رفت. دستش به چوبرخت نمیرسید. بیخیال هودی شد. با همین پیراهنی که تنش بود، راهی شد.