باد صدای مرد را از روی تپه بلند، به شهر کوچکی که در پایین تپه قرار داشت رساند. دختر کوچکی به نام کیت صدای گریه مرد را شنید و از غم آن مرد، به گریه افتاد. کیت با خودش فکر کرد که چه کاری میتواند برای آن مرد انجام دهد. او میدانست که نمیتواند وزش باد را متوقف کند ولی میتوانست با چرخدستیاش مقداری نهال درخت را با خودش به بالای تپه غبارآلود ببرد.