«یک بار گروهی از شهدا را برایمان آوردند که در بین آنها یک مرد تقریبا همسن و سال خودم بود، وقتی پیکر او را دیدم حس کردم یک پدر است، پدر که احتمالا دخترش منتظر اوست و انگار همین غمی که دیگر نمیتواند سرقولش بماند و به خانه بازگردد در چشمهایش دیده میشد.»