
به گزارش همشهریآنلاین، بهنام صدقی، روزنامهنگار:
این تمایزِ ظاهری ـ واقعی، وقتی به سیاستگذاری تبدیل شود، پیامدش یک اشتباه راهبردی است: باز کردن حسابهای جداگانه برای اضلاعِ یک منظومه یکپارچه و در نتیجه، خطا در برآوردِ هزینه ـ فایده، خطا در طراحیِ بازدارندگی و خطا در انتخابِ نقطه فشار. در طرف مقابل نیز آنچه در ادبیات امنیتی «شبکه بازیگران همپیوند» خوانده میشود، سالهاست به یک واقعیت عملیاتی تبدیل شده است: ایران و جبهه مقاومت، مجموعهای از پروندههای پراکنده نیستند که بتوان هر کدام را با یک توافق، یک آتشبس یا یک بسته فشار جداگانه مدیریت کرد. پیوندها، تنها سیاسی یا عاطفی نیست، پیوندهای کارکردی است: همراستاییِ ادراک تهدید، همپوشانیِ منافع امنیتی، همگرایی در منطقِ بازدارندگی و -در مواردی- همافزایی در ظرفیتهای میدانی. بر همین مبنا، «تفکیکپذیری» که برخی رسانهها و اتاقهای فکر غربی از آن سخن میگویند، بیش از آنکه توصیف واقعیت باشد، نسخهای تبلیغاتی برای مهار پیامدهای یک رویاروییِ چندسطحی است. آنچه در ماجرای تهدید حمله به ضاحیه و بیروت رخ داد، دقیقا در همین قاب قابل فهم است: طرف مقابل، آتشبسها و ملاحظاتِ دیپلماتیک را بهمثابه «قید برای خود» تعریف نکرد، بلکه آنها را «ابزار مدیریت صحنه» دانست. خروجیِ این نگاه، یک الگوی تکرار شونده است: استمرار فشار و حمله در زیرِ سقفِ روایتِ کنترل تنش، یعنی ضربهزدن، بدون پرداختِ هزینه متناسب، و در عین حال حفظِ تصویرِ «مدیریت بحران». این همان منطقه خاکستری است که رژیم صهیونیستی غالبا میکوشد در آن بازی کند و آمریکا هم، بسته به اقتضائات، یا این بازی را تسهیل میکند یا در لحظهای که هزینهها از کنترل خارج شود، ترمز میکشد. در چنین بستری، هشدار فرمانده قرارگاه مرکزی خاتمالانبیاء(ص) را باید نه یک موضعگیری صرفا رسانهای، بلکه یک «پیام بازدارنده با مخاطب عملیاتی» خواند. این نوع پیامها، زمانی بازدارندهاند که سه شرط را همزمان تأمین کنند: صراحت در خط قرمز، اعتبار در توان پاسخ و روشن بودن دامنه پیامد. وقتی هشدار بهطور مشخص به «شمال سرزمینهای اشغالی» و «شهرکهای نظامی» ارجاع میدهد و مخاطب آن «ساکنان» معرفی میشوند، پیام در سطحی فراتر از تریبون سیاسی ارسال شده است: انتقالِ ریسک از سطح تصمیمگیر به سطح جامعه هدف. این دقیقا همان نقطهای است که بازدارندگی از «قدرت» به «اعتبار» تبدیل میشود. یعنی طرف مقابل صرفا از توانِ ضربه نمیترسد، از قطعیتِ پیامد میترسد. پس از این هشدار، گزارشهای رسانهایِ رژیم صهیونیستی درباره تعویق حمله گسترده به حومه جنوبی بیروت -با تصریح به «مداخله آمریکا»- در حکم یک قرینه مهم است. اگر این گزارشها را در چارچوب «مدیریت هزینه» بخوانیم، معنایش روشن میشود: واشنگتن در لحظهای وارد میشود که ارزیابی کند یک اقدامِ تاکتیکیِ تلآویو میتواند به یک چرخه پاسخِ فراتر از کنترل تبدیل شود، چرخهای که هم میدان را گسترش میدهد، هم منافع آمریکا را در معرض هزینه مستقیم قرار میدهد و هم روایتِ «کنترلپذیری» بحران را فرو میریزد. بنابراین، مداخله آمریکا را نباید با ادبیات رمانتیکِ «مهار جنگطلبی» توضیح داد، این مداخله عموما یک تصمیم حسابگرانه برای جلوگیری از گسترش هزینههاست، نه تلاش اخلاقی برای مهار خشونت. در اینجا یک نکته تخصصی مهم وجود دارد: تعویق عملیات، به معنای پایان نیت نیست، به معنای تغییر پارامترهای زمان، مکان یا شکل اجرای نیت است. این همان تفاوت «بازدارندگیِ مطلق» با «بازدارندگیِ موقعیتی» است. بازدارندگیِ مطلق، طرف مقابل را از اصل اقدام منصرف میکند، بازدارندگیِ موقعیتی، او را ناچار میکند اقدام را بازطراحی کند تا هزینهها را پایین بیاورد یا قابل مدیریتتر کند. آنچه از قرائن برمیآید، رخداد اخیر بیشتر به نوع دوم نزدیک است: مهارِ یک سناریوی پرهزینه در یک لحظه خاص، با انتقالِ پرونده به سطح محاسباتِ جدید. با این حال، همین «مکث اجباری» یک پیام پرمعنا دارد: رژیم صهیونیستی در تصمیمهای کلان خود، بهویژه در پروندههایی که ظرفیتِ گسترش منطقهای دارند، همچنان به سقفِ آمریکایی نیازمند است. این وابستگی، تنها نظامی نیست، وابستگیِ سیاسی - راهبردی است: از تأمین مشروعیت بینالمللی تا مدیریت تبعات اقتصادی - امنیتیِ جنگ، از کنترلِ مسیرهای تشدید تا مهارِ ریزشِ حمایتهای فرامنطقهای. بنابراین، هر زمان که واشنگتن قلاده را میکشد، دلیلش معمولا این است که «ریسکِ انفجارِ زنجیرهای» بالا رفته است، یعنی احتمال فعالشدن بازیگران متعدد، ورودِ اهداف متنوع به بانک هدف و از دست رفتنِ امکانِ تنظیمِ سطح درگیری. این ماجرا یک درس تحلیلی نیز به همراه دارد: در برابرِ منظومهای که بهصورت شبکهای و با وحدت فرماندهیِ راهبردی عمل میکند، پاسخ هم باید واجد وحدت منطق باشد. تفکیکِ مصنوعیِ صحنهها -اینکه تعرض به لبنان را جدا از پرونده ایران، یا حمله به یک ضلع مقاومت را بیرون از معادله کلان تعریف کنیم- در نهایت دشمن را در همان منطقه خاکستریِ مطلوبش تثبیت میکند. اگر طرف مقابل از ابتدا «وحدت میدان» را به کار گرفته، طرف بازدارنده هم ناگزیر است «وحدت هزینه» را به رسمیت بشناسد، یعنی هزینه تعرض، محدود به همان جغرافیا یا همان تاکتیک نماند. نهایتا توقف یا تعویق حمله به بیروت را باید به مثابه یک شاخص در خوانش توازن ارادهها دید: توازنِ توان، همیشه مهم بوده است، اما در بحرانهای جدید، «توازنِ اعتبار» تعیینکنندهتر است. آنچه در این رخداد دیده شد، تقابلِ دو روایت نبود، تقابلِ دو محاسبه بود و اگر یک نتیجه قابل اتکا داشته باشد، این است: هر جا پیامِ بازدارنده با صراحت، قابلیت اجرا و دامنه روشن ارائه شود، حتی ماشین جنگ نیز -دستکم در یک گام- مجبور به توقف و بازحسابگری میشود.
منبع : همشهریآنلاین

















































