
همشهری آنلاین: الناز عباسیان: اسفند برای او همیشه پرماجرا بوده! چه اسفندی که به سیدمجید با کلی دودلی، بله گفت و عروس خانهاش شد و چه آن اسفندی که برای همیشه مرد خانهاش رفت. اما این خانه هنوز هم بیمجید نشده. فقط جسمش رفته و روحش اینجا کنار خانواده است؛ خانوادهای که این روزها با افتخار از شجاعت این مرد روایت میکنند. اما مگر میشود با واژهها او و شجاعت بینظیرش را توصیف کرد؟ در ادامه بخشی از صحبتهای هانیه سادات اسلاملو، همسر مهندس سیدمجید حسینی، را که در اوایل جنگ تحمیلی سوم پشت لانچر و حین عملیات پرتاب موشک با حمله جنگندههای آمریکا شهید شد، میخوانید.

دیماه سال ۹۸ بود که یک جورهایی از دست خواستگارها کلافه بودم. در مراسم تشییع پیکر حاجقاسم، از ایشان خواستم برایم دعا کند تا همسری شبیه خودشان، از نظر تقوا، منش و رفتار، مقدر کند. بعد از مدتی یکی از دوستانم آقامجید را به من معرفی کرد و گفت که او پسر بسیار باتقوا و باایمانی است، اما با مکث معناداری درباره شغلش گفت که مدافع حرم و نیروی سپاه قدس است. در آن لحظه، به یاد حضرت زینب(س) افتادم و نتوانستم به این وصلت «نه» بگویم. با توجه به خطراتی که رزمندگان ما در سوریه با آن روبهرو بودند، به دوستم گفتم که به ایشان بگویند تماس بگیرند تا ببینیم خدا چه میخواهد. جلسه اول خواستگاری سؤالاتی که همیشه معیارم بود و از دیگران میپرسیدم، این بار او از من پرسید. سؤالاتی در مورد ولایت فقیه، خمس و زکات، مسائل اعتقادی و مذهبی، اهمیت احترام به خانواده. بعد از سه چهار جلسه صحبت، هنوز تردید داشتم. میترسیدم که اگر قبول کنم و ایشان شهید شوند، من در جوانی چه کار باید کنم؟ تا اینکه بله نهایی را تلفنی در یک روز اسفندماهی از من گرفت. خاطرم هست تلفنی گفت: مرگ، زمانی که فرا برسد، به هر عنوانی خواهد آمد. یکی با تب میرود، یکی تصادف میکند، اما چه بهتر که اگر قرار است پیمانه عمر کسی سر آید، با شهادت باشد.
وقتی به سوریه میرفت، قلبم انگار خنجر میخورد و مدام دلتنگ بودم، اما بعد از مدتی عجیب صبور شده بودم. گفتم سید! نکند دیگر شما را دوست نداشته باشم؟ گفت نه شما را دارند آماده میکنند. من آن موقع متوجه نشدم که منظورشان چیست. تازه الان که به آن صحبتها فکر میکنم، میفهمم که داشتند مرا برای شهادتشان آماده میکردند.

حوالی ساعت ۱۲ ظهر ۹ اسفند ۱۴۰۴ بود که سیدمجید با محل کارم در مدرسه تماس گرفت. البته قبلش ۶ بار زنگ زده بود. بچهها را بهدلیل شنیدن صدای انفجار به نمازخانه برده بودیم. گفت: من دارم میروم مأموریت. تو برو خانه پدرت. مراقب خودت باش. با دلی نگران به خانه پدری رفتم. سحرگاه وقتی گوشیام را چک کردم، متوجه خبر شهادت حضرت آقا شدم. دنیا روی سرم خراب شد، چرا که ولایتمداری، یکی از معیارهای اصلی بود. به همسرم زنگ زدم. هر دو پشت تلفن گریه میکردیم. او با بغض گفت: شرایط صحبت ندارد و قول داد بعداً تماس بگیرد. تا یکشنبه عصر خبری از او نشد. وقتی تماس گرفت، لحنش با همیشه فرق داشت؛ انگار بغض داشت و پنهانی گریه میکرد. بدون اینکه بپرسم، فقط گفت سلام مرا به همه برسان. او مرا دلداری داد، اما دلم آرام نمیگرفت. بعد از آن، تا دوشنبه خبری نشد. دلشوره عجیبی داشتم که بیمورد هم نبود.

روز عرفه، سر مزارش بودم که یکی از همرزمانش که حالش خیلی دگرگون بود به آنجا آمد. از او درباره چگونگی شهادت آقاسیدمجید پرسیدم. آنطور که همرزمش تعریف میکرد گویا گلوله توپ گیر کرده بوده و آنها در حال رفع اشکال بودند که موشک مستقیماً به سیدمجید اصابت میکند و او به همراه ۲ نفر از دوستانش به شهادت میرسند. پیکر دوستانش همان جا بوده، اما پیکر آقاسیدمجید را پیدا نمیکردند تا اینکه همرزمانش روضه حضرت علیاکبر(ع) را خواندند و پیکرش را پیدا کردند.

خیلی به او علاقه داشتم اما هیچوقت مانع اهدافش نشدم. وقتی خبرشهادتش را شنیدم، تا چند روز حال خودم را نمیفهمیدم، اما حالا آرامم؛ چون میدانم او به خواستهاش رسید. او همیشه با چشمان گریان از حرم امام حسین(ع) و حضرت عباس(ع) بیرون میآمد و مطمئنم چیزی جز شهادت و عاقبتبهخیری نمیخواست. حالا هم میدانم که شهدا زندهاند؛ هر چند شکیبایی بر جای خالیشان سخت است، اما حضورشان پررنگتر از هر زمان دیگری در زندگیمان حس میشود.
بارزترین ویژگی سیدمجید، تواضع و اخلاصش بود. با اینکه به زبانهای عربی(شامی و عراقی) کاملاً مسلط بود، هرگز خودنمایی نمیکرد و با فروتنی میگفت: من چیزی بلد نیستم. زندگیاش بهشدت ساده و صادقانه بود؛ هیچوقت دروغ نمیگفت و غیبت نمیکرد؛ حتی اگر کسی در حضورش غیبت میکرد، مانع میشد. شجاعتش بینظیر بود؛ با اینکه میدانست خطر هدف قرار گرفتن توسط «هرمس» وجود دارد، بیپروا پای لانچر و پدافند میایستاد. من در این ۶ سال و اندی زندگی مشترک، چیزهای بسیاری از او آموختم و همیشه بر سر مزارش به او میگویم که چقدر به او افتخار میکنم. یادم هست با هم به تماشای فیلم «موقعیت مهدی» رفتیم. او با دیدن فیلم گفت: «چقدر زندگیشان شبیه ماست.» من در دلم گفتم: «انشاءالله که زندگی ما به شهادت ختم نشود و سالها کنار هم باشیم.» اما قسمت چیز دیگری بود. حالا که پس از شهادتش، تکههایی از آن فیلم را به یاد میآورم، شباهت عجیبی میان او و شهید باکری میبینم.
منبع : همشهریآنلاین

















































