
همشهری آنلاین - ثریا روزبهانی: این قسمت از برنامه تلویزیونی دروازه تهران مسعود فروتن با مهوش وقاری بازیگر پیشکسوت، بازگشتی است به همان تهران؛ از دل محله امامزاده یحیی، از نگاه کودکی که در بازیها، آیینها و روابط ساده آن روزگار قد کشید و بعدها مسیر زندگیاش به هنر و بازیگری گره خورد. روایتی از زیستن، نه فقط خاطرهگویی؛ تلاشی برای ثبت بخشی از هویت شهری که آرامآرام در هیاهوی زمان محو شده است.

در آن روزگار زندگی در محله امامزاده یحیی جاری و ساری بود. صبحها با صدای دستفروشها شروع میشد، ظهرها با رفتوآمد همسایهها جان میگرفت و شبها با چراغ خانهها و گفتوگوهای دمِ در آرام میگرفت. مهوش وقاری روایت کودکی خود را از محله امامزاده یحیی و کوچهای آغاز میکند که محل تولدش بود. کوچهای با نامی که هنوز برایش پرسشبرانگیز مانده است: من بچه محله امامزاده یحیی کوچه حاج بلورخانم هستم. نمی دانم چرا نام این کوچه حاج بلورخانم بود و برای خودم هم این مسئله است. از این کوچه تصویری روشن، اما ساده در ذهنم دارم. همه خانههای کوچه حیاطدار بودند و در هر حیاط که باز میشد، حوض خانه با ماهیهای قرمزش به استقبالت میآمد. ماهیهای قرمز حوض، فقط جنبه تزئینی نداشتند و میگفتند اگر آنها را زنده بخوری، دوای درد بیماری یرقان و زردی است. بیشترین خاطرات کودکیام با همین حیاط گره خورده است. خانهای که با حضور پدربزرگ و مادربزرگ در کنار سایر اعضای خانواده، رنگ و حس خاصی داشت. خانهها اغلب یکطبقه بود و زیرزمین داشت و آشپزخانه آنجا بود که به آن مطبخ میگفتند. زیر همان پله هم ما برای خودمان فضای بازی درست کرده بودیم. اسباببازیها ساده، اما ماندگار بودند. مثلا دختران با سماور سفالی که سوغات شاهعبدالعظیم بود، خاله بازی میکردند.»
کهنسالترین موجود زنده تهران در محله امامزاده یحیی هنوز زنده و پابرجاست. درخت قدیمی و کهن محله که عمرش به هزار سال میرسد. جایگاه این درخت برای مهوش وقاری با همان دید کودکانهاش متفاوت بود. او حضور این درخت را در این محله این گونه روایت میکند: «برای ما بچههای محله امامزاده یحیی، آن درخت، فقط یک درخت نبود؛ شده بود مترِ رشدِ کودکیمان. هر چند وقت یکبار میرفتیم سراغش تا ببینیم چقدر بزرگ شدهایم، قد کشیدهایم یا هیکلمان در چه حدی عوض شده است. یکی از ما درخت را بغل میکرد و بقیه با ذوق و خنده اندازه میگرفتند که دستهایش تا کجای تنه میرسد؛ جلوتر از دفعه قبل یا نه. حالا که به آن روزها فکر میکنم، خندهدار است. ما رشد خودمان را با چیزی میسنجیدیم که خودش هر سال بزرگتر و قطورتر میشد. درختی که آرام و بیسر و صدا قد میکشید، در حالی که ما خیال میکردیم معیار دقیقی برای اندازهگیری قد و هیکلمان پیدا کردهایم!»
با این حال، همان سادگی کودکانه، همان بازیهای بیقانون و بیمحاسبه، امروز برایم تبدیل به یکی از شیرینترین خاطرههای محله شده است؛ خاطرهای که با دیدن هر درخت تنومندی دوباره زنده میشود.» روابط همسایگی در کوچه حاج بلورخانم، به روایت خانم وقاری، بسیار صمیمی بود. او میگوید: «انگار همسایهها در عین غریبه بودن، با هم فامیل و این پیوندها بسیار عمیق بودند. در واقع همه یک خانواده بودیم فقط دوتا دیوار میانمان وجود داشت. در خانهها همیشه باز بود و حتی همسایههایی که نسبت فامیلی نداشتند، در ذهن کودکانهمان جزو خانواده محسوب میشدند. فضا و حال هوای همدلی در میان تک تک همسایهها برقرار بود. محله، خانه، کوچه و آدمها به هم پیوسته بودند و کودکی در دل جمع معنا پیدا میکرد. مثلا دهه ۴۰ عروسی برادرم بود که خانه همسایه را مردانه کردیم و خانه خودمان هم برای خانمها. طبیعی بود که اگر همسایهای عروسی یا مراسمی داشت، همسایهها هم در برپایی مراسم مشارکت داشتند و در کار کم نمیگذاشتند. آنها اعتقاد داشتند "بالاخره توی کوچه ما هم عروسی میشه. "

کمی پایینتر از خیابان امامزادهیحیی میدان قدیمی و معروفی به اسم پستهبک قرار داشت با چندین کاسب خاص. خانم وقاری وقتی از کاسبهای محله امامزاده یحیی حرف میزند، خاطراتش نه با تصویر، بلکه با بو و مزه شروع میشود: «در واقع میدان پستهبک میدان شکل نبود. فضایی مستطیلی شکل با صندلی و نشیمنگاههای سنگی که اغلب ریش سفیدان محله آنجا مینشستند و اطرافش هم مغازه بود. یکی از این مغازهها جیگرکی معروفی بود و من هر وقت از مدرسه که میآمدم و از جلوی آن رد میشدم و بوی خوش جغور بغور آب از دهانم راه میانداخت. یکی دیگر از کاسبان آقا صمد زغال فروش بود که برخلاف سیاهی زغالها، او و فرزندانش مو، ابرو و مژههایشان سپید داشتند و زال چهره بودند. همچنین نزدیک همانجا مغازه ماستبندی هم بود. میگفتنند ماستبندی، ولی همه چیز داشت به ویژه خامه و سرشیرش فوقالعاده بود. هر وقت خامه میخریدم کنارش مربا هم میریخت. بیشتر مربای بالهنگ بود. میگفت: مربا هم بریزم کنارش؟ مربا کنار خامه… هنوز دهنم آب میافتد.» در کنار این خاطرات شیرین، ترس از آمپول در کودکی و آن داروخانه با وقاری همراه شده است. او میگوید: «یک داروخانه در همان میدان پستهبک بود و وقتی مریض میشدم، حتما باید آمپول میزدم. آنقدر مریض میشدم که دائم به آنجا میرفتیم. همانجا هم آمپول میزدند.»
خانم وقاری میگوید که فاصله خانهشان تا بازار زیاد نبوده، اما خریدها شکل امروز را نداشته است: «پاساژ که نبود. بیشتر مغازهمغازه بود، گذرگذر. هر گذر یه چیز میفروخت. خرید لباس عید مثل الان نبود. مادرم خودش لباس میدوخت. هر از گاهی بزار با پارچههایی که داخل بقچه ریخته و به دوش گرفته بود، به محله میآمد و در خانه یکی از اهالی بساطش را پهن میکرد. جلوی در، بقچه رو باز میکرد، انواع پارچهها رو نشان میداد یا خرید کفش شب عید را بهخوبی به یاد دارم که میرفتیم میدان بهارستان. از آن راسته به سمت پایین، همه کفشفروشی بود. همچنین بخش مهمی از خریدهای روزمره هم از طریق دورهگردها انجام میشد و بسیاری از مایحتاجمان را از جلوی خانه میخریدیم. برای مثال آن زمان دورهگردان با دوچرخه توت سفید، لبو، میوه… میآوردند و ما بازار نمیرفتیم.»

سالهای جوانی خانم بازیگر با خیابان لالهزار و مهد سینماهای تهران گره خورده است. مهوش وقاری از خاطرات جوانی و مسیر ورودش به هنر میگوید: «آن سالها خیابان لالهزار واقعاً مهد تئاتر بود. تئاترهای مختلف و بازیگرهایی که بعدها به سینما آمدند، هم صحنه را فتح کرده بودند و هم پرده سینما را. برای یک جوانی که به قصه و نمایش علاقه داشت، عبور از آن مسیر انگار ناخودآگاه او را به سمت هنر میکشید. خوشبختانه من هم از این نعمت برخوردار بودم که زودتر با این فضا آشنا شدم. البته خانوادهام هم بیتأثیر نبودند؛ پدربزرگم خطاط و خوشنویس بود و حتی کتابهای خطی داشت. برادرش نوازنده تار بود. انگار از همان دوران، بدون اینکه خودم بدانم، به سمت هنر کشیده شدم و چیزهایی برایم خیلی خاص و جذاب بودند. همچنین در دبیرستان، برادرم عضو گروه تئاتر مدرسه بود و من هم گاهی همراه او تمرینها را دنبال میکردم. همین باعث شد کمکم به سمت سینمای آزاد جوانان کشیده شوم. آنجا همه چیز یاد میگرفتیم؛ صداگذاری، دستیاری، نویسندگی و هر کاری که لازم بود. حتی متوجه نمیشدم چطور آرامآرام وارد این محیط هنری شدم.»
او درباره سالهای فعالیت در آموزش و پرورش هم توضیح میدهد: «بعد از گرفتن مدرکم، به عنوان کارشناس دفتر تربیت معلم مشغول شدم و همزمان تدریس میکردم. وقتی دانشجو بودم، حتی درس میدادم و شهریهای هم از ما گرفته نمیشد. شاگردانم اغلب همسن یا بزرگتر از من بودند، ولی همین تجربه باعث شد خیلی زود مسئولیتپذیر شوم. در آن دوران ما سازمان جوانانی داشتیم که بدون گرایش سیاسی فعالیت میکردیم. من ابتدا عضو گروه ورزشی شدم؛ تیم فوتبال دختران با مربیگری آقای حسن حبیبی. همزمان با ورزش، فعالیتهای هنری هم میکردم و با دوستانم در باره هنر و سینما صحبت میکردیم. آن محیط یکی از فضاهایی بود که شکلدهنده تفکرات و مسیر هنریام شد.»

وقاری پلی هم به خاطرات محرم و مراسم مذهبی محلهاش میزند و میگوید: «تا بچگی، خانه ما درست کنار تکیه سادات بود؛ فکر میکنم اسمش همین بود. هر سال در ایام محرم، اهالی محله بیشتر آنجا جمع میشدند و تعزیه برگزار میکردند. یادم هست تمام مراسم مذهبیمان آنجا انجام میشد و حتی بعضی وقتها نزدیک امامزاده یحیی هم بودیم. بعد که بزرگتر شدیم و به خیابان شاهآباد، که الان به آن جمهوری میگویند، آمدیم، دوباره مراسم مذهبی در آن خیابان برگزار میشد و واقعاً سنگتمام میگذاشتند. همه فامیل جمع میشدند و ما شاهد تمام آیینها بودیم. حتی جلوی مسجد سپهسالار در بهارستان هم مراسم برقرار بود. همچنین در کنار تکیه سادات، یک سقاخانه هم بود، نزدیک امامزاده یحیی، درست زیر بازارچهای که آن موقع محل بازی بچهها بود. کمکم که بزرگتر شدیم، خاطرههای ما تغییر کرد. من خالهای داشتم که در خیابان ظهیرالاسلام زندگی میکرد و مادر من هم متولد همان خیابان شاهآباد یا جمهوری فعلی بود. مرکز تجمع ما همان حوالی بود؛ سقاخانه آینه که هنوز فکر میکنم وجود دارد، اطرافش با آینههای زیبا تزئین شده بود و جایگاه خاصی برای ما داشت. آنجا جمع میشدیم، شمع روشن میکردیم، نذر و نیاز میکردیم و دعا میخواندیم، به خصوص کسانی که محتاج دعا بودند. همه این خاطرات، بچگی، محله، تکیه و سقاخانهها، نشان میدهد که محرم برای ما فقط یک مراسم مذهبی نبود؛ یک بهانه برای همنشینی، یادآوری محله و پیوندهای خانوادگی بود.»

مهوش وقاری، بازیگر و ساکن محله قدیمی امامزاده یحیی، خاطراتش از حمام نواب را اینطور تعریف میکند: «تا هشت سالگی هر روز از جلوی حمام نواب رد میشدم. مدرسهام کمی بالاتر بود و همیشه میدانستم یک حمام هست، اما اهمیتش را نمیفهمیدم. همه چیز بعد از ساخته شدن فیلم قیصر تغییر کرد. وقتی فیلم پخش شد، تازه فهمیدم چقدر از جلوی همین حمام عبور کردهام، بدون اینکه بدانم روزی روی پرده سینما ظاهر میشود. داخل حمام همان فضای ساده و آشنای محله بود که در فیلم هم نشان داده شد. قبل از قیصر، حمام نواب فقط یک مکان روزمره بود، اما بعد از آن، تبدیل به یک ستاره کوچک محله شد. امروز برای من، عبور از جلوی حمام یادآور کودکی و محله قدیمی ماست.»
منبع : همشهریآنلاین

















































