پیرمردی پریشانحال و شوریده، با قامتی خمیده، آرام و آهسته در خیابانهای محله جوادیه قدم میزد. فرقی نمیکرد تابستان باشد یا زمستان؛ همه او را با بارانی کرمرنگ میشناختند. جوانها دورهاش میکردند تا برایشان از اکرانهای بهروز سینما و قصه هنرپیشهها بگوید.