
محمدجواد حقشناس، استاد علوم سیاسی دانشگاه: دوگانهسازی سیاسی معمولاً از جایی آغاز میشود که مرز میان «رقیب» و «دشمن» از بین میرود. در این شرایط هدف از فعالیت سیاسی دیگر ارائه راهحل برای مسائل کشور نیست، بلکه بیاعتبار کردن طرف مقابل است. فضای گفتوگو جای خود را به فضای تقابل میدهد و سیاست به جای آنکه بستری برای حل مسائل باشد، به میدان منازعه دائمی تبدیل میشود.
واقعیت آن است که مسائل امروز کشور پیچیدهتر از آن هستند که بتوان آنها را در قالب دوگانههای ساده، هیجانی و عامه پسند تحلیل کرد. مشکلات اقتصادی، مسائل اجتماعی، چالشهای فرهنگی و الزامات حکمرانی نیازمند نگاه کارشناسی و بهرهگیری از همه ظرفیتهای فکری کشور است. اما در فضای دوقطبی، بسیاری از موضوعات نه بر اساس محتوا، بلکه بر اساس تعلقات سیاسی مورد قضاوت قرار میگیرند. در چنین فضایی، گاه یک ایده مفید صرفاً به دلیل آنکه از سوی یک جریان خاص مطرح شده است مورد مخالفت قرار میگیرد و برعکس، برخی دیدگاههای ضعیف تنها به دلیل وابستگی سیاسی مورد حمایت قرار میگیرند.
نخستین قربانی این وضعیت، عقلانیت سیاسی است. هنگامی که مرزبندیهای سیاسی بر منطق کارشناسی غلبه کند، امکان دستیابی به راهحلهای مؤثر کاهش مییابد. تصمیمگیریهای ملی به جای آنکه بر پایه اجماع نسبی و گفتوگوی تخصصی شکل بگیرد، تحت تأثیر فضای احساسی و رقابتهای جناحی قرار میگیرد. نتیجه چنین روندی، کاهش کارآمدی و افزایش هزینههای اداره کشور خواهد بود.
آسیب مهم دیگر، فرسایش سرمایه اجتماعی است. سرمایه اجتماعی مهمترین پشتوانه هر نظام سیاسی محسوب میشود. اعتماد عمومی، احساس تعلق ملی و آمادگی جامعه برای همکاری در حل مسائل، از ارکان این سرمایه ارزشمند است. دوگانهسازی سیاسی به تدریج این سرمایه را تضعیف میکند. جامعه به گروههای متقابل تقسیم میشود. سوءظن جای اعتماد را میگیرد و فاصله میان بخشهای مختلف جامعه افزایش مییابد. در چنین شرایطی، تحقق اهداف ملی نیز دشوارتر خواهد شد. قطبیسازی همچنین فرصت مناسبی برای رشد جریانهای افراطی فراهم میکند.
در فضای متعادل، صداهای عقلانی و میانهرو مجال بیشتری برای تأثیرگذاری دارند. اما در فضای دوقطبی، معمولاً مواضع تند و هیجانی بیشتر دیده میشوند. نتیجه آن است که نیروهای معتدل به حاشیه رانده میشوند و عرصه عمومی در اختیار کسانی قرار میگیرد که بیش از آنکه به حل مسأله بیندیشند، بر تشدید اختلافات تمرکز دارند.
از سوی دیگر، تجربه حکمرانی در جوامع مختلف نشان میدهد که شکافهای سیاسی اگر مدیریت نشوند، میتوانند به شکافهای اجتماعی تبدیل شوند. در این وضعیت، اختلاف دیدگاههای سیاسی به روابط اجتماعی، فرهنگی و حتی خانوادگی نیز سرایت میکند. این روند به تدریج انسجام ملی را هدف قرار میدهد؛ انسجامی که در شرایط حساس منطقهای و بینالمللی یکی از مهمترین سرمایههای کشور به شمار میرود.
البته مقابله با قطبیسازی به معنای حذف نقد یا نادیده گرفتن اختلاف نظرها نیست. توسعه سیاسی بدون نقد و رقابت امکانپذیر نیست. آنچه اهمیت دارد، حفظ مرز میان رقابت و تقابل است. جریانهای سیاسی میتوانند در عین اختلاف دیدگاه، بر سر منافع ملی و ضرورت حفظ وحدت اجتماعی توافق داشته باشند. جامعه نیز زمانی از ثمرات رقابت سیاسی بهرهمند میشود که این رقابت به تولید راهحل منجر شود، نه به بازتولید شکاف.
امروز کشور بیش از هر زمان دیگری به همافزایی، گفتوگو و وفاق نیاز دارد. چالشهای پیش روی ایران با حذف یکدیگر حل نخواهد شد. ظرفیتهای ملی زمانی فعال میشوند که همه نیروهای سیاسی خود را در سرنوشت کشور سهیم بدانند. در شرایطی که کشور با مسائل متنوع اقتصادی، اجتماعی و بینالمللی مواجه است، هر اقدامی که به تعمیق شکافهای سیاسی و اجتماعی بینجامد، در عمل هزینهای بر منافع ملی تحمیل میکند.
دوگانهسازی سیاسی ممکن است در کوتاهمدت برای برخی جریانها دستاوردهای تبلیغاتی یا انتخاباتی ایجاد کند، اما در بلندمدت برندهای نخواهد داشت. هنگامی که اعتماد عمومی تضعیف شود، گفتوگوی ملی آسیب ببیند و امکان اجماع بر سر مسائل اساسی کاهش یابد، همه جریانهای سیاسی و در نهایت کل جامعه متضرر خواهند شد. از این رو، حفظ انسجام ملی و تقویت فرهنگ گفتوگو یک انتخاب سیاسی نیست؛ ضرورتی ملی است. زیرا آنچه در نهایت اهمیت دارد، نه پیروزی یک جناح، بلکه موفقیت کشور، تقویت همبستگی اجتماعی و تأمین منافع ملی است.

















































