خاطرات دفاع مقدس به روایت کادر بهداشت و درمان یزد (۱)
به بهانه هفته دفاع مقدس به ذکر خاطراتی از پرسنل بهداشت و درمان این دانشگاه در آن دوران حماسه ساز می پردازیم، آنهایی که به سهم خود در دفاع از وطن و این آب و خاک، حماسه آفریدند و ایثارگری کردند.  خاطره خوش سال ۶۵ در بیمارستان امام رضا(ع) جزیره مجنون مشغول کارهای درمانی مجروحین بودیم، کار ۲۴ ساعته بود؛ یک جوان بیست و چند ساله ای را آوردند که دستش مجروح شده بود و شریانش باز شده بود. من هر کاری کردم که خونش بند بیاید، بند نیامد؛ انگشتم را داخل حفره زخم دست کردم و تا بیمارستان بقایی که اعزام شدم دستم را نگه داشتم تا زمانی که جراح بخواهد دست به کار شود که خوشبختانه مجروح دستش را از دست نداد و  این خاطره خوش من  بود. دکتر "امیر حسین امیر حیدری" *** نماز شب بچه ها برای خواندن نماز شب با سرنیزه یا بیلچه، گودال هایی قبرمانند کنده بودند و شب در تاریکی داخل این گودال ها میرفتند و نماز میخواندند. یکی از بچه ها که تازه امده بود نمی‎دانست این جایگاه هایی که کندند و میروند داخلش نماز میخوانند صاحب دارد؛ قبل از اذان صبح یکی از این گودال ها را انتخاب کرده بود تا داخلش نماز بخواند اما به محض اینکه پایین میپرد میبیند یک نفر دیگه مشغول نماز خواندن است و بنده خدا به او میگوید برادر اشتباه امدی این جایگاه من است. صبح میاید صاحب گودال را پیدا میکند و  معذرت خواهی میکند  از آن به بعد بود که  بچه ها سربه سرش میگذاشتند و به او میگفتند شما خانه خودت میخواهی بروی در میزنی و این موجب تفریح بچه ها شده بود. مهندس "عبدالخالق جعفری" *** اورژانس خط حدود سال۶۰، وقتی پاوه ازاد شد در زمان تعطیلی های دانشگاه بود بعد از شروع مجدد دانشگاه، یک ستاد امداد و درمان در دانشگاه بود در موقع عملیات به ما خبر میدادند و ما به منطقه اعزام میشدیم. یکسری دانشجوهای پزشکی مثل دکتر سراج وحیدی، دکتر دهقان که الان چشم پزشک هستند و برادر من جمشید و همچنین بعد از یکی دو ماه، من به همراه دکتر مرادی و دکتر مظلوم زاده به پاوه رفتیم . دانشجوها در انجا  یک پایگاه درمانی ایجاد کردند. منطقه خیلی نا امن بود، کوموله ها و دموکرات ها نیز آنجا بودند و هیچ رحمی نداشتند؛ همیشه در اورژانس به خط بودیم. دکتر "جهانگیر آیت اللهی" *** کمک های اهدایی مردم با مادرم در میان گذاشتم که میخواهم به جبهه بروم؛ مادرم در ابتدا مقاومت کرد ولی وقتی اصرار من به رفتن را دید، اجازه داد؛ محل اعزاممان منطقه غول اباد در غرب کشور بود. شب عملیات نیروها را از طریق ماشین های بنز تک در حالیکه روی انها نوشته شده بود کمک های اهدایی مردم سمنان، فرستادند؛ بعد از چند روز عملیاتی که داشتیم، برای ازادی مناطقی در شاخ شمیرانات شرکت کردیم. یک ماه در خدمت پشتیبانی بودیم وقتی نیروهای جدید امدند ما به میبد برگشتیم. چند ماه در میبد بودم و اعزام دوم به اهواز رفتم منطقه ای بود که یک رودخانه کوچک داشت حالت دریاچه مانند بود که غواص ها را انجا اموزش می دادند؛ یک ماه انجا بودیم تا  قطعنامه توسط امام پذیرفته شد و  به میبد برگشتیم. دکتر "ناصر آقایی" *** حضور در جبهه، راه امام حسین(ع) است سال سوم راهنمایی برای ثبت نام جبهه به بسیج مراجعه کردم. اقای حمامی مسئول ثبت نام بود. وقتی من را دید گفت تو سنت برای رفتن به جبهه کم هست . از ایشان پرسیدم سنم باید چقدر باشد؟ گفت اگر یکسال بزرگتر بودی، می توانستی ثبت نام کنی. آن زمان مصادف بود با حمله های موشکی عراق به دزفول و شهر های جنوبی کشور. از طرفی پدرم با رفتن من به جبهه مخالف بود و می گفت اگر بروی ممکن است مجروج شوی یا حتی اسیر شوی. ولی مادرم با رفتنم موافق بود و می گفت این راه ، راه امام حسین است. وقتی اقای حمامی اجازه ثبت نام به من نداد، در شناسنامه ام دست بردم و مثلا ۴۸ را با مداد به ۴۵ تبدیل کردم، یک کپی گرفتم، لباس هایم را عوض کردم و به بسیج رفتم تا ثبت نام کنم. در عالم بچگی فکر می کردم با عوض کردن لباس، اقای حمامی من را نمی شناسد. وقتی به بسیج رفتم اقای حمامی به من گفت : تو در شناسنامه ات دست بردی ، فکر کردی من متوجه نمی شوم؟ متاسفانه باز هم نتوانستم ثبت نام کنم. دکتر "مصطفی حیدریان" *** رضایت نامه من خیلی علاقه داشتم که به جبهه بروم. بی‌صبرانه منتظر بودم که وقتش برسد و من هم عازم جبهه شوم. از سال۱۳۶۱  مرتب می‌رفتم بسیج که اعزامم کنند به جبهه؛ همیشه هم آن مسئول پرسنلی بسیج بافق به من می‌گفت:« تو هنوز سنت کمه و نمی‌تونیم تو رو اعزام بکنیم». آن موقع سنم کم بود و خیلی درشت هیکل هم نبودم. آن موقع ۱۳ سالم بود و نشد که اعزام شوم. سال ۱۳۶۲ هم نتوانستم برای اعزام بروم. اردیبهشت ماه سال ۶۳  بود که دوباره رفتم پرسنلی بسیج بافق و گفتم:« من دیگه اومدم این‌جا تا اعزامم کنید. تا اعزام نشم نمی‌رَم بیرون». گفت:« ببین پسرم، شما هم سنت کمه، هم وزنت کمه و هم قدت کوتاهه. آخه ما چه جوری اعزامت کنیم؟» من آمدم خانه و خیلی فکر کردم که خدایا من چه کار بکنم که وزنم زیاد بشه. مرتب چیزی می‌خوردم؛ ولی خب وزنم بالا نمی‌رفت. بعد یک فکری به ذهنم زد. آمدم، یک چادر بزرگ برداشتم و پیچیدم دور قفسه‌ی سینه و شکمم.  بعد لباس پوشیدم. یک چادر هم برداشتم پیچیدم دور پاهایم و شلوارم را پوشیدم. یک کفش پاشنه بلند هم پام کردم. رفتم جلوی آینه، دیدم که یک ذره هم چاق و چله تر شدم و هم قد بلندتر. خیلی خوشحال شده بودم. رفتیم بسیج و گفتم:« برادر! من اومدم که دیگه برم جبهه.» آن مسئول هم نگاهش را بالا کرد و من را شناخت و گفت:« ماشاالله هم چاق و چله‌تر شدی هم یه مقدار قدت بلند تر شده. ان‌شاءالله ببینم چه کار می‌تونم  برات بکنم. مدارکت رو بده ببینم. آهان! راستی مواظب باش که این چادری که از پاچه‌ی پات بیرون زده توی پات گیر نکنه و خدایی نکرده زمین نخوری». همان‌جا یک لحظه عرق سرد بر پیشانی‌ام نشست و به خودم گفتم:« دیگه من رو اعزام نمی‌کنند.» ولی بنده خدا موقعی که فهمید من خیلی علاقه دارم گفت:« اگه بابات بیاد رضایت بده من اعزامت می‌کنم!» مادرم خیلی ناراحت و ناراضی بود؛ ولی امضاء   و اثر انگشت پدر را گرفتم و بالاخره رضایت داد. ۱۵/۷/۶۳ بود که اعزام شدیم. دکتر "محمود نوری شادکام" *** ما اسیر شدیم ۲۰ اردیبهشت ۶۵ بود که از طرف هنگ ژاندارمی یزد برای  انجام خدمت سربازی اقدام کردم. بعد از به عراقی‌ها نزدیک بودیم. سنگرها و خاکریزها همه کوتاه بودند. هوا گرم بود و من با زیرپوش سفید توی منطقه می‌گشتم که یکهو یک آقا به نام غفوری آمد وگفت:« با زیرپوش سفید این‌جا نگرد.» گفتم:« چرا؟» گفت:« عراقی‌ها با تیر مستقیم می‌زننت.» یک‌آن به خودم آمدم و گفتم:« پس این چیزایی که با سرعت از بغل گوش من رد می‌شد زنبور نبود؟!» گفت:« نه مومن. اینا زنبور نبوده که، تیر مستقیم بوده. تا حالا هم شانس اُوردی.» توی خط فاو بچه‌های شمالی و اصفهانی در طرفین ما مستقر بودند. درواقع لشکر ۲۵کربلا و لشکر ۸ نجـف. ما از آن‌هاعقب تر بودیم. ما می‌خواستیم با این دو لشکر در یک امتداد قرار گیریم؛ برای همین بچه‌ها ۳ تا لودر برده بودند جلو که خاکریز بزنند. عراقی‌ها بو برده بودند، کمین کردند و این بچّه‌هایِ لودری را به اسارت گرفتند. لودرها همان جلو مانده بود. هر شب از تیپ الغدیر یک گروه کامل شامل بی‌سیم چی و امدادگر و... می‌رفتند تا مواظب لودرها باشند که عراقی‌ها نیایند لودرها را بردارند و بروند. یادم می‌آید یک شب یک گروه برای محافظت از لودرها به محل مورد نظر رفته بودند که؛ عراقی‌ها حمله کرده بودند و همه‌ی این بچه‌ها را به اسارت در آورده بودند من پشت بی‌سیم بودم تا از احوال آن‌ها با خبر شوم. بی‌سیم‌چی آن گروه بی‌سیم زد، با من خدافظی کرد و گفت:« ما اسیر شدیم. حلال کنید. خدافظ.» دکتر "حمیدرضا دهقانی تفتی" *** شهدای نخبه ۲۵ مهر سال ۶۳ بود که تک زید اتفاق افتاد. من آن زمان جبهه نبودم. نتیجهی کنکور آمده بود و من دو روز قبل رفتم یزد تا تکلیفم را مشخص کنم. اصفهان قبول شده بودم. بالاخره، تصمیم گرفتم که درس بخوانم وسایلم را جمع کردم و رفتم اصفهان. اما دلم تاب نیاورد؛ ترم اول که تمام شد دوباره برگشتم جبهه. از خود اصفهان اعزام شدم.  عملیات والفجر ۸  بهمن سال ۱۳۶۴ شروع شد که توی آن عملیات من امدادگر بودم. هم‌دانشگاهی‌هایم هم بودند. آن شب امدادگرها را دو قسمت کرده بودند عده‌ای رفته بودند جلو و عده‌ای هم عقب مانده بودند که شهدا و مجروحین را جابه‌جا کنند. کم نبودند دانشجوها و نخبه‌هایی که به خاطر وطن درس و دانشگاه را رها کرده بودند و داوطلبانه آمده بودند جبهه. یکی از بچه‌های اصفهان که نفر سوم کنکور سراسری شده بود و بچه‌ی بسیار باهوشی بود به نام آقای توحیدی فرد توی همان عملیات والفجر ۸ شهید شد. آقای احمدرضا احدی بچه‌ی ملایر همدان و نفر اول کنکور سراسری بود. توی دانشگاه تهران درس می‌خواند. ایشان فرمانده گردان هم بود که بعدها شهید شد. از این دست آدم‌ها در جبهه کم نبودند. دکتر "اصغر گُلی مزرعه نو" *** اخلاص  کلاس سوم دبیرستان بودم، تقریباً  ۱۷ سالم بود که تصمیم گرفتم به جبهه بروم. ۴۵ روز باغ خان بودیم. آموزش‌های لازم را دیدیم و اعزاممان کردند اهواز پادگان شهید عاصی‌زاده. عموماً افراد خاص می‌رفتند  توی واحد اطلاعات- عملیات و واحد تخریب. من می‌خواستم بروم تو واحد تخریب. واحد سنجش بچه‌ها اخلاص بود. کسی برکسی برتری نداشت. توی موقعیت جنگل یا همان پادگان شهید عاصی زاده اخلاص و تقوا حرف اول را می‌زد. بچه‌ها نماز شب‌شان به جا بود مدت زیادی به راز و نیاز می‌پرداختند. آن‌جا دانشگاه بود انسان مدام در حال آموختن بود.کسانی‌که دور و بر ما بودند آدم‌های خیلی مخلصی بودند که بعداً اکثریت قریب به اتفاق‌شان شهید شدند. عکسی دارم که در موقعیت جنگل گرفتیم. ۶ نفر داخل این عکس هستیم از بین‌شان فقط من زنده ماندم و ۵ نفر دیگر شهید شدند. همه‌ی این ۵ نفر کسانی بودند نماز شب‌شان ترک نمی‌شد. دکتر "محمدعلی مروّتی" *** خاطره‌انگیزترین عملیات خرداد ۱۳۶۷ ما را بردند فرودگاه شهید صدوقی. با یک هواپیما رفتیم فرودگاه امیدیه. عراق توی خط شلمچه تحرکاتی داشت و خط را به هم ریخته بود. آقای دشتی فرمانده گروهانمان بود. ایشان مرا می‌شناخت و به عنوان پیک گروهان منصوبم کرد. من دلم می‌خواست با بچه‌ها بروم، نمی‌خواستم پیک باشم. این‌قدر به آقای دشتی اصرار کردم که بالاخره من را کمک آرپی جی‌زن گذاشت. خیلی دوست داشتم آرپی جی‌زن باشم؛ ولی چون جثه‌ام کوچک بود نمی‌گذاشتند. حدوداً سی روز آن‌جا بودم و بعد برگشتم یزد. آخرین دفعه که اعزام شدم حدوداً بیست روز پس از پذیرفتن قطعنامه بود که مصادف شد با شب عملیات که متأسفانه نمی‌دانم اسم عملیات چی بود. ولی خاطره‌انگیزترین عملیات برای خود من بود. آن زمان به آرزویم رسیدم وآرپی جی‌زن شده بودم. خلاصه خط را شکستیم و پیشروی کردیم. به یک منطقه‌ رسیدیم که یک‌طرفش آب بود. بچه‌ها داشتند مقاومت می‌کردند. زیر آتش بودیم که فرمانده فریاد زد:« آرپی جی‌زن، برو سنگرشون رو خاموش کن.» . تقریباً ۳۰ متر با ما فاصله داشتند. من هم سریع آرپی جی را برداشتم و رفتم جلو که سنگرشان را خاموش کنم. اوّلین آرپی جی را که زدم به هدف نخورد. عراقی‌ها مرا دیدند و دوشکا را گرفتند سمت من. من هم که نمی‌توانستم سر بلند کنم پشت خاکریز مانده بودم. نمی‌توانستم  بلند شوم، دقیقاً نشانه رفته بودند روی من. تا این‌که یک رزمنده به‌نام آقای واعظ رسید و آن‌ها را به خود مشغول کرد. من هم فرصت را غنیمت شمردم و فوراً آمدم بالا، شلیک کردم و آتش‌بارشان را خاموش کردم. فکرکنم ۲۰ روزی توی جبهه بودیم که بعد عملاً جنگ تمام شد.  دکتر "حسین دهقانی محمدآبادی" *** وظیفه‌ انسانی  ۲۳ اسفند سال ۶۳ بود. در جریان عملیات بدر مجروحی را آوردند که عراقی بود. وضعیتش وخیم بود، یک دستش قطع شده بود، یک گوش نداشت و نصف باسنش هم نبود. سریع یک سرم به آن مجروح عراقی وصل کردم. بعد یک واحد خون به او زدم و به بچه‌ها گفتم که یک واحد دیگر هم توی آمبولانس به او وصل کنند. رفتم آن‌طرف‌تر که به مجروح‌های دیگر رسیدگی کنم که یک‌دفعه دیدم آن مجروح عراقی سرم را با دندانش از دستش بیرون آورد. دوباره سرم و خون را بهش وصل کردم و بازم با دندانش آن را از دست خود کشید. به چشمانم زل زد و گفت:« خون ایرانی مجوس نجسه.» خشمگین شدم؛ ولی از وظیفه انسانی‌ام دست نکشیدم. چند دفعه دیگر سرم را زدم و باز هم همان صحنه تکرار شد. دفعه‌ی آخر یکی از بچه‌ها گفت:« ولش کن دیگه. حتماً نمی‌خواد.» لجوج بود و به خاطر لجاجتش جانش را از دست داد. دکتر "عباسعلی رحمانی"