آموزشگاه فنی حرفه ای طراحی سایت …مرکز مشاوره کودک و نوجواندستگاه تقطیر و عرق گیری ، گلاب …دستگاه تسمه کش

چند دقیقه تا مرگ
۴۰ روز از دوم تیر می گذرد،۴۰ روز است که با خودم کلنجار می روم حادثه آن روز را بنویسم اما دستم مرا یاری نمی کند، شاید چون نمی خواهم رفتن مهشاد و ریحانه را باور کنم، انگار دوست ندارم اصل حادثه را باور کنم، شاید می خواهم از خودم و آن روز تلخ فرار کنم چون به رغم آنکه هر لحظه تمام آن صحنه مقابل چشمان رژه می رود اما دوست ندارم کلمه ای بر زبان بیاورم؛ انگار پشت خودم پنهان شده ام اما امروز تصمیم گرفتم که بنویسم با تمام سختی هایی که برایم دارد و با اشک های جاری سعی می کنم آن روز تلخ و صحنه دلخراش واژگونی اتوبوس را به یاد بیاورم. ساعت ۶.۳۰ دقیقه بامداد دوم تیرماه بود که ۲۱ نفر از خبرنگاران رسانه های مختلف حوزه محیط زیست در فرودگاه مهرآباد دور هم جمع شدیم و مانند تمام سفرهای قبلی که با خنده و خوشحالی و سر به سر گذاشتن همدیگر همراه بود، این سفر هم آغاز شد، مقصد ارومیه برای بازدید از تونل کانی سیب که قرار است با جاری شدن به دریاچه ارومیه حیات دوباره ببخشد اما غافل از اینکه این جاری شدن تاوان سنگینی دارد و آن هم دادن جان دو عزیز است. مثل همیشه با سر وصدای زیادی سوار هواپیما شدیم و با شیطنت تمام بر صندلی های خود جای گرفتیم، بعد از کمتر از یک ساعت به فرودگاه ارومیه رسیدیم و با سرعت از هواپیما پیاده و به سمت اتوبوسی که برای ما تدارک دیده بودند حرکت کردیم برنامه به حدی فشرده بود که حتی زمانی برای صرف صبحانه برای ما در نظر گرفته نشده بود از این رو بعد از سوار شدن بر اتوبوس به هر یک از بچه ها یک لقمه سیب زمینی و تخم مرغ که از غذاهای معروف ارومیه است دادند تا در مسیر شکم خود را سیر کنیم چون راهی طولانی در پیش بود. بعد از سه تا چهار ساعت نشستن در اتوبوسی که نهایت سرعتش ۲۰ تا ۳۰ کیلومتر بر ساعت آنهم در جاده ای دشت و هموار بود به سد کانی سیب رسیدیم، البته در این فاصله تعدادی از بچه ها از راننده خواستند که تندتر حرکت کند اما راننده گفت " اگر مشکلی پیش بیاید باید کلی هزینه کنم" که حالا نمی دانم این حرف از روی جهل از نقص فنی خودرو بود یا با علم به آن ، چون من پشت راننده نشسته بودم همه چیز را مو به مو می دیدم. راننده بسیار آرام و با خونسردی کامل رانندگی می کرد. بالاخره به اولین مقصد یعنی سد و مخزن کانی سیب رسیدیم در آنجا آقای حاجی مرادی از ستاد احیای دریاچه ارومیه به استقبال ما آمد و از اینکه تا این حد دیر کرده بودیم اظهار ناراحتی کرد و گفت کلی از برنامه عقب هستیم، اتوبوس وارد محوطه کارگاهی سد شد و در این جا ما بعد از ۴ ساعت نشستن در اتوبوس پیاده شدیم و هر کسی مشغول گرفتن مصاحبه و عکس شد تا برای گزارش پایان سفر از آنها استفاده کند، بعد از شاید حدود ۳۰ تا ۴۰ دقیقه توقف در آن مکان دوباره سوار اتوبوس شدیم و به سمت تونل کانی سیب حرکت کردیم ، به آنجا رسیدیم ، لباس های مثلا ضد آب به ما دادند و ما را سوار ترنی کردند که فقط آهن بود و آهن ، رفتیم داخل دالانی تاریک، نمور و گرم که چشم چشم را نمی دید ، بعد از دو ساعت حرکت در این مسیر به مکانی که مد نظر میزبانان ما بود رسیدیم ، یعنی بستر آبرفتی تونل ، همان جایی که باعث شده تا کار کُند پیش رود و حرف و حدیث مبنی بر اینکه کار حفاری متوقف شده نقل روزنامه ها و سایت های همیشه منتظر شود. در واقع علت این بود که ستاد احیای دریاچه ارومیه برای اینکه بگوید کار متوقف نشده اما به علت رسیدن به بخش آبرفتی با کندی پیش می رود این جمع از خبرنگاران را از تهران به ارومیه برد، به هر حال با سختی که داخل تونل ایجاد شده بود و حجم زیاد آب و گل ؛ بالاخره بازدید تمام شد و میزبانان ما که هدفشان نشان دادن سختی کار در این شرایط بود به هدفشان رسیدند ، بعد از آن ما را با سبدی آهنی به سطح زمین آوردند ، ارتفاعی که سوار آن سبد بودیم به اندازه یک ساختمان ۸۰ طبقه بود که سالم رسیدن ما به زمین هم خودش یک معجزه بود. حتما باور دارید که می گویند " تا زمانی که وقتش نرسد اتفاقی نمی افتد" برای همین تا آن زمان همه چیز به نظر عادی بود ، از سبد خارج شدیم و لباس های مخصوص را که دیگر پر از آب و گل شده بود تعویض کردیم ، اکنون ساعت از ۴ بعدازظهر هم گذشته و ما هم خسته و گرسنه بودیم ، قرار شد برای ناهار برویم از این رو دوباره سوار اتوبوس شدیم ؛ هنوز همان ۲۱ نفر هستیم. دوباره اتوبوس سلانه سلانه شروع به حرکت کرد ، گویی دیگر شمارش معکوس ۱۹ نفره شدن ما شروع شده بود، در میان راه برای مهشاد خبرنگار ایسنا که قرار بود دوشنبه همان هفته عروس شود و به خانه بخت برود جشنی گرفتیم و با سوت و خوشحالی برایش آرزوی خوشبختی کردیم  اما دریغ از اینکه فلک نقشه دیگری برای این دختر مهربان و دوست داشتنی داشت. حوالی ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه بود که اتوبوس مسیر دشت را پشت سر گذاشت و وارد جاده ای باریک و کوهستانی شد اما به محض اینکه دو چرخ اتوبوس در سرازیری قرار گرفت ناگهان راننده به شاگردش گفت که " ترمز نداریم " ، این شروع ماجرا بود ، راننده با فریاد گفت که ترمز نداریم و شروع کرد امامان و معصومان را به کمک طلبیدن ، دیگر کنترل اتوبوس از دست راننده خارج شده بود ، شاگرد راننده می گفت کمربندها را ببندید ، اما کمربندی نبود اگر هم بود در آن شرایط امکان بستن وجود نداشت ، اتوبوس مانند گهواره از این سو به آن سو می رفت و راننده فریاد می کشید. من که دقیقا در صندلی عقب راننده بودم تمام جزییات را می دیدم و تنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که پشت صندلی راننده را گرفتم و خودم را به خدا سپردم ؛ اتوبوس بی رحمانه سرعت می گرفت و هیچ کاری از دست کسی بر نمی آمد ، راننده فقط سعی می کرد فرمان را بچرخاند تا همه ما داخل پرتگاه پرت نشویم ، یک بار اتوبوس به سمت پرتگاه رفت و من انتهای دره را دیدم و در آنجا بود که گفتم کار همه ما تمام است ، اما گویی هنوز زمان بود چون اتوبوس به گاردریل برخورد کرد، دیدم که چرخ های اتوبوس روی دره قرار گرفت اما دوباره به سمت جاده برگشت اینجا بود که دیگر کنترل کامل از دست راننده خارج شد و اتوبوس با تکان های بسیار شدید همچنان وحشیانه دل جاده را می شکافت و در نهایت با افتادن در گودالی که به علت سیلاب ایجاد شده بود واژگون شد اما گویی قصد آرام گرفتن نداشت چون همچنان بر روی زمین کشیده می شد و خاک و شیشه بود که از زمین و زمان می بارید. صدای وحشتناکی بلند شد و همه گویی در هوا معلق شدیم، من از تجربه خودم می گویم از حال دیگران خبر ندارم اما شاید آنها هم چنین لحظه ای را تجربه کرده باشند، ناگهان همه چیز سفید شد و دیگر هیچ صدایی به گوشم نمی رسید به حدی سبک شده بودم که انگار مانند پری در هوا معلق بودم ؛ حس سبکی داشتم ، نمی دانم این شرایط چقدر طول کشید اما به یکباره گویی دوباره به این دنیا برگشتم و این موقع بود که دیدم سرو ته کف اتوبوس گیر کرده ام و یکی می گوید " الان درت می آورم " اما نمی توانستم چشمانم را باز کنم همه جا خاک و شیشه بود، بالاخره یک نفر با فشار زیاد مرا بلند کرد ؛ تازه اینجا ماجرای تلخ این سفر شروع شد. به محض اینکه روی پاهایم ایستادم تلخ ترین صحنه زندگیم را دیدم ، مهشاد را که دو تا صندلی بعد از من نشسته بود دیدم که دراز کشیده ، بدن ظریفش تکان های ریزی می خورد ، سرش پیدا نیست ، گفتم " مهشاد بلند شو " ، نمی دانم فریاد زدم یا آرام در دلم گفتم چیزی یادم نمی آید؛ مهشاد با تکان های ریزش گویی داشت بال درمی آورد تا به آسمان برود، اما عزیز من هنوز زود است ، دوشنبه باید لباس عروس بپوشی و هزاران چشم منتظرند تا ببینند در آن لباس تور چقدر زیباتر می شوی ، اما دیگر وقتی نبود و گویی زمان رفتن بود ؛ مهشاد تا همین جا بود ؛ فریاد زدم که مهشاد را بیرون بیاورید ، نمی دانم داشتم از فریاد خون بالا می آوردم یا همچنان در دلم فریاد می کشیدم. مهشاد داشت برای زندگی تقلا می کرد؛ چشمم به روی حلقه ظریفش در میان انگشتان لطیفش قفل شده بود نمی توانستم چشم بردارم چگونه امکان داشت که آن دستان دیگر خبری از محیط‌زیست ننویسند، آن دستان باید سه روز دیگر دسته گل عروسیش را حمل می کرد اما اکنون به خاک چنگ زده بود. مهشاد بعد از چند ثانیه بی حرکت شد؛ چند ثانیه ای که برایم گویی چند ساعت طول کشید ، مهشاد رفت آنهم برای همیشه اما نمی خواستم باور کنم، نمی دانم چه کسی مرا از اتوبوس خارج کرد فقط دیدم در میان آن جاده باریک بالا و پایین می روم و جرات اعتراف ندارم که دیگر مهشاد نیست ، مهشاد دختری با چشمانی زیبا و قلبی به بزرگی دریا؛ خیلی دوستش داشتم خیلی، وقتی که حدود سه یا چهار سال پیش مهشاد را با آن چشمان براق برای اولین بار در سازمان حفاظت محیط‌زیست دیدم هیچ وقت فکر نمی کردم فروغ این چشمان به این زودی خاموش شود؛حالا دیگر ۲۰ نفر شده بودیم البته من اینطور گمان می کردم. مانند هر صحنه تصادف دیگری ؛ آنجا هم در زمان کوتاهی پر از جمعیت شد هر کسی می خواست به نحوی کمک کند، یکی آب می داد یکی دستمال می آورد تا خون روی دست و صورتمان را پاک  کند ؛ بالاخره ما را به بیمارستان نقده رساندند ؛ آنجا بود که زنگ موبایل شروع کرد به صدا در آمدن و بی وقفه زنگ می زد، از ایرنا با من تماس گرفتند که چه خبر است و گفتم که تصادف کردیم ، پرسیدند می گویند که از ایرنا یکی فوت کرده ، گفتم نمی دانم ؛ چون تا آن زمان من نمی دانستم که به جز من هم خبرنگار دیگری از ایرنا در این سفر با ما است ، اما بود ؛ ریحانه یاسینی بود که گویی او هم همراه با مهشاد به آسمان پر کشیده بود، دیگر ۱۹ نفر شده بودیم، عقربه های ساعت از تاریخ دوم تیرماه بر روی ساعت ١۶ و ۴۵ دقیقه مانده اند، زمان در آن ساعت متوقف شده است.