آموزش خوشنویسی با خودکار فارسی …دستگاه های گلاب گیری و دستگاه های …خرید کولر گازی اینورتر از بانهمس الیاژی

اینجا خبری از آبادی نیست
بیخ گوش پایتخت هستیم. کنار کوره های آجرپزی. کوره هایی که خاطره های تلخی را از محمد بیجه برایم زنده می کند. مرد جوانی که سال ها پیش اقدام به قتل سریالی ۱۷ کودک و سه بزرگسال کرد و جنازه بعضی از آنها را در کوره های آجرپزی از بین برد. این درحالی بود که وقتی روز دادگاه درباره چرایی به قتل رساندن کودکان از وی سوال پرسیدند، بیجه اینطور پاسخ داد: «من‌ در بچگی‌ حسرت‌ کشیدم‌. وقتی‌ بچه‌های‌ بدبخت‌ را می‌دیدم‌ آنها را می‌کشتم‌ تا از زندگی‌ آینده‌ و سختی‌ها نجاتشان‌ دهم». این جواب هولناک نشان از شرایط سختی بود که این قاتل زنجیره ای در آن بزرگ شده بود. مردی که در کودکی حسرت های زیادی کشیده بود، مورد آزار و اذیت قرار گرفته و بارها آرزوی مرگ کرده بود. بیجه کنار کوره های آجرپزی منطقه ای در پاکدشت رشد پیدا کرده بود و امشب در بیست و سومین شب ماه رمضان(شب قدر) در کنار گروه «جمعیت طلوع بی نشان ها» و «یکی هستیم»، برای توزیع ارزاق به منطقه کوره های آجرپزی محمودآباد در جنوب تهران(خاورشهر) آمده ایم. با وجود اینکه خیلی از سازمان های مردم نهاد هوای این خانواده ها را دارند اما به هر ترتیب شرایط زندگی در این منطقه و مناطق مشابه بسیار سخت است و خانواده ها و به ویژه زنان و کودکان ساکن در این مناطق امنیت زیادی ندارند. جز نور ضعیف خانه ها، چراغ دیگری اینجا روشن نیست و سایه تیز کوره های آجرپزی را می توان زیر نور ماه و چراغ هایی که از نقطه ای دور چشمک می زنند مشاهده کرد. در نزدیکی کوره ها اما خانه هایی دست ساز بنا شده که شباهتی به خانه ندارد. اگر از من بپرسید می گویم اتاق هایی که با کمترین امکانات، نامنظم و بدون در نظر گرفتن هیچ معماری درستی بنا شده اند و فقط حکم یک سرپناه را دارند. فضای اتاق ها آنقدر تنگ و کوچک است که در ساعت ۱۲ شب، زن ها و مردها گلیم کوچکی جلوی در اتاق ها پهن کرده و میان تلی از خاک و خاشاک، نشسته اند و با کنجکاوی اعضای جوان و داوطلبی که برای توزیع کیسه های برنج و ارزاق دست به دست هم داده اند را زیر نظر گرفته اند. از میان آنها اما مرد و زنی جوان که بومی منطقه هستند به کمک آمده اند، خانواده ها را معرفی و به همراه اعضای داوطلب کیسه ها را به دست اهالی می دهند تا کسی بدون ارزاق نماند.  کودکان اینجا اما با لباس های مندرسی که به تن دارند، با دمپایی یا بدون آن در محوطه به این سو آن سو می روند. با دیدن تازه واردها به وجد آمده اند و عده ای از آنها به دنبال داوطلبان حرکت می کنند. در تاریکی محوطه چشم چشم را به سختی می بیند، بچه های گروه از نور موبایل هایشان استفاده می کنند تا مسر رفت و آمدشان را پیدا کنند و در این شرایط دختربچه ای ۵ ساله را می بینم که از پشت خانه ای، درست جایی که تلی از خاک و آجر قرار گرفته و امنیت خوبی ندارد بازی کنان بیرون می آید و لبخند می زند. کمی آن طرف تر از کودک، سگی ولگرد که از گرسنگی پوست به استخوانش چسبیده پارس می کند. اتاق هایی از خشت و گل همچنان در کنار اهالی منطقه کوره های آجرپزی محمودآباد در جنوب تهران هستیم. مردی میانسال جلوی در خانه اش ایستاده و هر از گاهی با استکانی از چای لب هایش را تر می کند. می گوید: ساکنان اینجا بیشتر ایرانی و کمتر تبعه افغان هستند. استکان چایش را هورتی سر می کشد و ادامه می دهد: اغلب ساکنان مشهدی و اهل تربت هستند. بعضی از آنها ۶ ماه از سال را در تربت هستند و ۶ ماه دیگر را برای کار به اینجا می آیند. یعنی کار هر کجا باشند آنجا هستند. بقیه ایرانی هم اهل همدان هستند. به گفته مرد میانسال، ساکنان یا پای چرخ بار آجر می کشند یا آجر بار می کنند یا قالب دار و خشت زن هستند. «اینجا همه کار می کنند. اغلب زن ها هم مثل مردها پای کوره های آجرپزی کار می کنند تا سفره شان رونق بگیرد». کودکان نیز رها در محوطه، گاه کنار والدین خود سرگرم هستند و گاه دور از آنها مشغول بازی. مرد جوانی نیز می گوید: این خانه متعلق به ساکنان کوره های آجرپزی است که در اختیار ما قرار داده اند. همه اتاق ها دیوار به دیوار هم چسبیده اند و اغلب دست ساز هستند و با ساده ترین مواد مثل خشت و گل یا آجر ساخته شده اند. مقاومتی ندارند. خانه ها پنجره ای ندارند و تنها امنیت آن درهایی است که قفل محکمی هم ندارند. اهالی اما جلوی در خانه هایشان و روی درها پرده یا پتویی را برای حفظ امنیت و آرامش خود نصب کرده اند. وقت هایی که مثل امشب گرم و طاقت فرساست، درها باز می ماند و پتوها و پرده های ضخیم نقش در را ایفا می کنند با این تفاوت که گاهی وزش بادی خنک نصیب اهالی هم می شود. در حال صحبت با اهالی دختری جوان به همراه خواهر کوچکترش نزدیک می شوند. دست خواهرش را بالا می آورد، نشانمان می دهد و می گوید: خاله همراهتان کرم نیاورده اید؟ سمیرا خواهرم است. دست هایش زخم شده. آنقدر خشک شده اند که پوستش ورم دارد و خارش و سوزش پوستش امانش را بریده. خاله نگاهش کن. دست بکش روی دست هایش. به خدا دروغ نمی گویم. اینجا از شهر دور است. هیچ کسی نمی رود کرم بخرد. به چشم های سبز و درشت سمیرا که در تاریکی نور می درخشند نگاه می کنم. چشم هایش را از من می دزد. تنها کرمی که در کیف دارم را در دستش می گذارم. کرم را محکم در دستش می گیرد. از خوشحالی چشم هایش برق می زند. بار دیگر به اطراف نگاه می کنم. اینجا حتی یک بقالی کوچک هم ندارد چه برسد جایی شبیه به داروخانه که زنان بتوانند برخی نیازمندی های خود را تامین کنند. پول هم باشد اینجا امکاناتی برای زندگی انسان ها به چشم نمی خورد. دلم یک گیتار می خواهد کوره های آجرپزی آخرین نقطه توزیع گروه بودند زیرا اعضای جمعیت «طلوع بی نشان ها» و «یکی هستیم» و داوطلبان این گروه ها ، از ساعت دو بعدازظهر در محل جمعیت طلوع بی نشان ها کار خود را شروع کردند. ارزاق را بسته بندی و سپس پشت ماشین های آفرود داوطلبان بار زدند. اولین نقطه حرکت گروه اما منطقه سلمان آباد شهرری بود. قبل از ورود به منطقه، اعضای جمعیت گرد هم آمدند. از داوطلبان تازه وارد برای حضورشان در این روز تشکر کردند و سپس از آنها خواستند فقط در توزیع مشارکت داشته و حرفی یا حرکتی نکنند که باعث ناراحتی اهالی شود. مهرداد توحیدی عضو جمعیت طلوع بی نشان ها تاکید کرد که بچه ها ظاهرشان را ساده کنند. از عینک آفتابی استفاده نکنند و اگر زیورآلاتی دارند موقتا آن را داخل کیفشان قرار دهند. بعد ادامه داد: اینجا اهالی زندگی ساده ای دارند. بهتر است باعث الگوسازی اشتباه برای آنها نشویم. مثل خودشان ساده باشیم. پس از آن حدود ۱۵ ماشین به صف شده و در جاده ای خاکی آماده حرکت به سکونتگاه اهالی بومی سلمان آباد شدند. قرار است تا پایان امروز کمک های خیرین در قالب دو هزار بسته ارزاق شامل برنج، سویا، روغن، ماکارونی و... به دست افراد و خانواده های کم برخوردار برسد. اهالی اینجا اغلب مهاجر هستند. در خانه هایی معمولی سکونت دارند. مردان روزمزد و کارگر و زنان در خانه باقالی پاک می کنند. زن جوانی می گوید: ما تازه از افغانستان به ایران آمده ایم. شکر خدا اینجا یک لقه نان درمی آوریم اما در افغانستان همین را هم نداشتیم. گرسنگی و ویرانی جانمان را به لبمان رسانده بود. اینجا فرزندانمان گرسنه نمی مانند. دخترکی خود را به گروه نزدیک می کند. نامش فاطمه است. به نظر ۱۰ ساله می رسد. گروهی کودک نیز به دنبالش راه افتاده اند و هر کجا داوطلبان می روند پشت آنها به صف شده اند. همه را خاله و عمو صدا می زنند و با محبت به همه سلام می کنند. به گفته دخترک آنها به مدرسه می روند اما به خاطر کرونا مدرسه تعطیل شده «مدرسه مان نیم ساعت دور از خانه است. پیاده می رویم. گاهی هم شاید اتوبوس سوارمان کند». دختربچه کوچکتری که کنارش ایستاده لب به سخن باز می کند و بی هوا می گوید: خاله یک دوچرخه برایم می خری؟ می پرسم می خواهی چه کار؟ می گوید: می خواهم با دوچرخه به مدرسه بروم. دور است. صبح ها خواب می مانم اما با دوچرخه زود می رسم. سارا هم می گوید: من هم آرزوی یک گیتار دارم. می خواهم گیتار بزنم. این را می گوید و از گوشه های لباس محلی اش می گیرد و به دامنش تاب می دهد. ریز می خندد و انگار در رویا به سر می برد. کار توزیع ارزاق در این منطقه به پایان می رسد. بچه ها با دعای خیر اهالی منطقه را به سمت کبیرآباد ترک می کنند. منطقه ای که اعضای جمعیت می گویند اوضاع زندگی در آنجا خوب نیست. کوچه آخرت برای رسیدن به کبیرآباد از کنار سوله های گندم گذشتیم. ناگهان گروه با ازدحامی از کودکان قد و نیم قدی مواجه شد که به سمت ماشین ها می دویدند. هر چند نفرشان از یک ماشین آویزان شدند و این اتفاق حرکت را برای رانندگان سخت کرده بود. یکی از آینه ماشین و دیگری از پشت ماشین. ساکنان کبیرآباد افغانستانی هستند. خانه هایشان خشتی و گلی و آب مورد استفاده اهالی آب شور است. زنی میانسال که مادر هفت فرزند است، می گوید: آب را می جوشانیم و استفاده می کنیم اما شرایط سخت است. حمیده مجبور شده دو دخترش را در سن ۱۵ سالگی راهی خانه بخت کند. «یکی از پسرهایم را هم مدرسه ثبت نام نکردند. گفتند اعصابش خراب است. در خانه مانده و پدرش پولی برای درمان ندارد». عطامحمد پدر خانواده مرد افتاده ای است. مشکلاتش را در یک جمله خلاصه می کند: ما مهاجر هستیم دیگر. می دانید که چه می گویم؟ مهاجر. سری تکان می دهد و به انتهای کوچه چشم می دوزد. اوضاع بهداشت در منطقه تعریفی ندارد. فضا پر از مگس است. مگس های مزاحمی که اغلب کودکان را دوره کرده اند. پسربچه ای کنار دیوار خانه ایستاده. نوشمک به دست دارد و انبوهی از مگس ها روی دستانش خیمه زده اند. اغلب کودکان هیچ دمپایی به پا ندارند. روی سنگ و خاک و خاشاک با پای برهنه راه افتاده اند یا روی زمین نشسته اند و وضعیت ظاهری شان نشان می دهد که دیر به دیر به حمام می روند. شاید به این علت که آب منطقه شور و قابل استفاده نیست. داوطلبان اما بسته ها را گزینشی توزیع می کنند. تعداد اهالی بالا است اما بچه های جمعیت طلوع بی نشان ها به همراه اعضای یکی هستیم، اول خانواده های نیازمند را شناسایی و سپس بسته های ارزاق را به دستشان می دهند. بعضی از خانواده ها تعدادشان بالا یا چند خانواده هستند و یک سرپرست دارند. دختربچه ای که به دیوار کوچه ای تکیه داده می گوید: می دونی اسم این کوچه چیه؟ کوچه آخرت. بعد ادامه می دهد: اینجا گاز نداریم. مادرم روی پیک نیک غذا درست می کنه اما همسایه بغلی گاز داره. در همین لحظه پدر دخترک از راه می رسد. در تکمیل گفته های دخترش می گوید: گاز تا این منطقه آمده اما خانه ها یکی در میان گاز دارند. خانه ما ندارد و مجبوریم کپسول پر کنیم واز کپسول گاز استفاده کنیم. به گفته مرد جوان اغلب مردان کبیرآباد روزمزد و کار بنایی انجام می دهند. «به خاطر بیماری یک مدت است کار از رونق افتاده. به سختی خرجمان را درمی آوریم». ‌با این وجود اما هر خانواده چند فرزند دارد. شاید با این تفکر که فرزندان بزرگ می شوند و خرج خانه را می دهند. با این حال اما اوضاع کودکان در این منطقه تعریفی ندارد. نه از نظر بهداشت و نه آموزش. این درحالی است که خیلی از کارشناسان معتقدند شرایط در رشد انسان نقش مهمی دارد اما بوی خوشایندی از شرایط این مناطق به مشام نمی رسد و کودکان بی گناه و بدون آنکه نقشی در تولد، خانواده و محل زندگی شان داشته باشند باید به این شرایط تن بدهند. شیرخشک دارید؟ پس از توزیع ارزاق در منطقه کبیرآباد، گروه راهی کوره های آجرپزی می شود. آفتاب غروب کرده. صدای اذان از دور به گوش می رسد و سگ هایی که گرسنگی را زوزه می کشند. در اولین توقفگاه محله کوره های آجرپزی دختری کم سن و سال خودش را به گروه می رساند. با خجالتی که در چشم هایش پیدا است می گوید: خانم شیرخشک هم دارید؟ دخترک ۲۰ ساله و کودک شیرخواره چهار ماهه دارد. «خودم شیر ندارم. باید شیرخشک به بچه بدهم اما راه دور است و کسی نمی رود شیرخشک برای بچه بخرد». این را می گوید و می رود. کمی بعد در تاریکی سرسرای منتهی به خانه اش ناپدید می شود. اینجا کوره های آجرپزی یکی از جنوبی ترین نقاط پایتخت است. کوره هایی که بی هوا خاطرات قاتل زنجیره ای به نام بیجه را در ذهنم زنده می کند. مردی که به خاطر شرایط سخت در کودکی، سال ها بعد با عنوان قاتل زنجیره ای کوره های آجرپزی پاکدشت خبرساز شد. شرایط سختی که ممکن است کودکان ساکن در این مناطق را تهدید کند. مثل دختربچه ای که به گفته یکی از اهالی محمودآباد سال پیش درکوره افتاد و شانس با وی یار بود که آجرها زیاد داغ نبودند اما اثرات سوختگی روی بدن دختربچه برای همیشه به جا ماند. پس از توزیع در محمودآباد گروه های داوطلبان برای تجدید قوا به سرای مهر جمعیت طلوع بی نشان ها می روند. قرار است پس از صرف شام، این بار برای توزیع غذای گرم که یکی از خیرین زحمتش را کشیده به منطقه محرومی دیگر در جنوب تهران بروند. یکی از بچه ها می گوید: شب قدر است و تا صبح در خدمت مردم خواهیم بود. این رسم حضرت علی(ع) است و امشب به یاد حضرت رسمش را زنده نگه می داریم. از: فاطمه شیری