تبریز- ایرنا- «فاطمه، دوست داری زندگی عادی داشتی و مادر میشدی؟» نیشخندی میزند، چشمانش را پاک میکند و به دستانش خیره میشود. منتظر میمانم جواب بلندبالایی از خواستهها و آرزوهایش بدهد ولی فقط میشنوم « همه میگویند که تو نمیفهمی! اما من میفهمم. سرنوشتم اینگونه بوده و من تسلیم تقدیر الهی هستم. همین.»