به گزارش خبرنگار استانی ایسکانیوز از کهگیلویه و بویراحمد؛ از نخستین ساعات صبح، جادههای منتهی به مصلی امام خمینی یاسوج با سیل عظیمی از سیاهپوشان پر شده بود. فضای شهر از پیش، سنگین و معطر به رایحه بخور و عطر شده بود. با نزدیک شدن به محل مراسم، صدای همهمه جمعیت، شبیه به غرش آرام دریایی بود که در انتظار طوفان نشسته است. در گوشه هر پیادهرو، گروههایی از جوانان با نظم و انضباط در حال آمادهسازی پادگانها بودند و پیرمردانی که با چشمانی اشکبار، دعای خیر میگفتند، گویی پیش از هر چیز، آماده میشدند تا در این شب، تسلیم موج اشک شوند.
با طلوع خورشید از پشت کوههای یاسوج و نشستن سایه صبح بر مصلی، مراسم با هیبتی بیسابقه آغاز گشت. در حاشیه مراسم، روایتهای دیگری در جریان بود؛ در میان صفوف اول، پیرزنی دیده میشد که با تسبیحی قدیمی و فرسوده، بیصدا با زمین نجوا میکرد؛ او چنان در سوگ علیاصغر میسوخت که گویی تمام وجودش با نوای مداحان یکی شده بود.
در مقابل، کودکان کوچکی که در آغوش والدین خود قرار داشتند، با نگاههایی کنجکاو و در عین حال مضطرب به جمعیت پرشور خیره شده بودند؛ گویی آنها نیز پیشاپیش، معنای غم را از نگاه بزرگترهای خود آموخته بودند.
با آغاز نوای مداح، گویی ضربآهنگ قلب تمام حاضرین یکی شد. صدای سینهزنی از گوشه و کنار مصلی به گوش میرسید و لرزهای بر اندام هر حاضری می انداخت. در بخشهای مختلف مصلی، صحنههای متفاوت اما همسو مشاهده میشد؛ در یک سو، جوانی با چنان حرارتی به سینهزنی مشغول بود که گویی میخواست تمام اندوه جهان را در ضربات دست خود تخلیه کند و در سوی دیگر، گروههایی از زنان در بخشهای مجزا، با نوایی یکپارچه و گریههایی برخاسته از عمق جان، فضایی از تسلیم وایمان پدید آورده بودند.
نقطه اوج این روایت، لحظه آغاز مراسم نمادین شیرخوارگی بود؛ لحظهای که گویی تمام صداها قطع شد و تنها صدای گریه جمع در پهنه وسیع مصلی طنینانداز گشت. این تنها یک نمایش نبود، بلکه تجربهای زیسته بود که در آن، هر کس در ذهن خود کودکی را میدید که با تیری بیرحمانه، آرامش را از جهان هستی ربود.
در این میان، شاهد صحنههایی بودیم که نشان از پیوند عمیق مردم یاسوج با این آیین داشت؛ از آن پیرمردی که با لرزش دست، آب سرد به صورت همنشین خود میپاشید تا او را از شدت گرما و سوز اشک از حال نرود، تا آن زنی که با هر بیت شعر، جامه بر تن میکشید و در میان جمعیت، به حال خود می لرزید.
با نگاهی به حاشیههای دورتر مرکز مراسم، داستانهای دیگری از عشق و خدمت به چشم میخورد؛ جوانانی که در گوشههای مصلی با دقت و وسواس به توزیع نان و آب میپرداختند و حتی در اوج هیجان مراسم، از کار نمیایستادند. آنها نه برای نام یا شهرت، بلکه برای آن میدویدند که در این شب سوگ، کمترین کمبودی برای عزاداران احساس نشود. این نظم و خودانگیختگی نشان داد که مراسم شیرخوارگان در یاسوج، فراتر از یک تشریفات مذهبی، جریانی حیاتبخش در روح جامعه است.
با گذشت ساعتها، خستگی بر چهرهها مینشست، اما اشتیاق برای شنیدن آخرین نوحه، آنها را سرپا نگه داشته بود. آسمان بالای مصلی روشن و بیستاره بود، اما گویی از شدت اشکهای ریخته شده، ابرها نیز در سوگ حسین شریک شده بودند. در لحظات پایانی، هنگامی که مداح با آخرین کلمات خود، مسیر بازگشت به خانه را برای جمعیت ترسیم میکرد، نوعی آرامشِ پس از طوفان بر فضا حاکم شد.
مردم یکی پس از دیگری از میان صفوف درهمتنیده خارج میشدند. چهرههای آنان با وجود خستگی، نوعی آرامش معنوی را به نمایش میگذاشت؛ آنان از مصلی خارج میشدند، اما بخشی از روحشان را در آن پهنه، در کنار نام علیاصغر جا گذاشته بودند. مراسم شیرخوارگان در یاسوج بار دیگر ثابت کرد که سوگ، تنها گریه نیست؛ بلکه راهی برای زنده نگه داشتن ارزشها در قلب نسلهای آینده است.
خبرنگار: سعیده صداقتنژاد
انتهای خبر/



















































