
تمدنسازی یعنی اینکه توانایی تولید داشته باشیم، هم در علم، هم در فن، هم در هنر، هم در ادبیات و هم بهخصوص در تفکر. این همان چیزی بود که عباسمیرزا در ابتدای «جنگ ایران و روس» متوجه شد. تا زمانی که توانایی تمدنسازی نداشته باشیم، همچنان در ابتدای راه و ابتدای مواجهه با مسئله قرار داریم.
به گزارش ایسنا، روزنامه اطلاعات گفتگویی با دکتر قباد منصوربخت درباره امیرکبیر و پروژه اصلاحات و نوسازی او منتشر کرده و نوشته است:
چرا سرانجام امیرکبیر فاجعهبار بود و پروژه اصلاحات و نوسازی او دولت مستعجل شد؟
در مورد امیرکبیر و فاجعهای که رخ داد، حق مطلب ادا نشده؛ یعنی درک صحیحی از قضیه صورت نگرفته و در حد یک حادثه تاریخی معمولی و استبداد پادشاهان فهمیده شده است. آیا ماجرا واقعاً همین است؟ یعنی صرفاً مسأله استبداد شاه و درباریان بود؟ چنین درکی، تقلیلگرایانه و کوتهبینانه است.
اگر بخواهیم بر پایه الگوی تاریخنگاری قدیم مطلب را تبیین کنیم، باید گفت بالاخره آدم بدها با آدم خوبها روبرو بودند، ما پادشاه قدر قدرتی داشتیم که هر لحظه ممکن بود خشمگین شود و هر بار که اراده میکرد، ممکن بود فردی از صحنه تاریخ محو شود و...
نکته بعدی اینکه در بعضی از منابع آمده که توطئهای وجود داشته، نه به معنای نظری توطئه، بلکه به معنی نقشهکشیها و تلهگذاریهایی که افراد برای همدیگر، بر پایه سخنچینی میکردند. اگر اینگونه به این مسأله نگاه کنیم، کاملاً درست است؛ بالاخره آدمهای سوءاستفادهگری بودند، کسانی که منافع شخصی را بر منافع سرزمینی و ملی ترجیح میدادند و میتوان گفت فاجعه قتل امیرکبیر به این دلیل بهوجود آمد.
در این قضیه با تعارض منافع سروکار داریم؛ با گروههای صاحب قدرت مرتجع و محافظهکاری که نمیخواستند هیچکس وارد دایره قدرت آنها بشود و احساس میکردند منافعشان به خطر میافتد، لذا دست بهکار شدند. اقدامات امیرکبیر موجب بستن راه منافع نامشروع حکام، شاهزادگان، اعیان و اشراف شد که بهصراحت منابع به آن اشاره میکنند.
به نظر من اصل مسأله فاجعهبار سرنوشت امیرکبیر، «بحران شناخت» بود. ما درک حسی از حوادث و اتفاقات داریم؛ منظورم چیزهایی است که انسان با حواسش آنها را درک میکند.
اما آیا کل حوادثی که اتفاق میافتد، صرفاً تابع چنین درکی است؟ در مورد فاجعه قتل امیرکبیر، از همان ابتدا بحران عدم درک وجود دارد؛ یعنی تمدن جدید به معنای اینکه شیوه جدیدی در زندگی مادی و معنوی بشر ظهور کرده و این شیوه قدرت نقد و از صحنه خارج کردن تمدن و فرهنگ قدیم دارد، به وجود نیامد.
عده ای ظواهر را دیدند و درک حسی پیدا کردند، اما متوجه نشدند دوره قدیم و فرهنگ و تمدن قدیم در برابر دوره جدید و فرهنگ و تمدن جدید شکست خورده است.
امیرکبیر متوجه شد که چه اتفاقی در حال وقوع است و دانست همه چیز در معرض نابودی است و ایران در حال ورود به دوره جنگ مرگ و زندگی است؛ اما بقیه صرفاً چون بر پایه درک جزئیات و عدم درک تفاوت دوران قدیم و جدید میاندیشیدند و نگاه میکردند، دچار توهم بودند و تصور میکردند میتوان دنیای قدیم را همچنان حفظ کرد و مقابل تمدن جدید ایستاد، و نهایتاً آن چیزی را که به دردمان میخورد، میخریم و بقیه را کنار میزنیم؛ یعنی فهم تجاری از تمدن جدید.
همین موضوع موجب شد که قاجارها این روش را دنبال کنند و تمام جریانهای نوساز اصلاحطلب درون دربار را حذف کنند. با توجه به تجربه تاریخی آنها باید این نکته را اضافه کنیم که به غیر از جریان عباسمیرزا که مشکلات خاص خودش را داشت، سه جریان بعدی نوسازی در درون دربار که در صدرش امیرکبیر قرار دارد، با همدیگر تفاوت ماهوی داشتند. جریان سپهسالار و امینالدوله به هیچ وجه قابل قیاس با امیرکبیر نیست و به همین خاطر امیر در ذهنها ماندگار شد.
راه امیرکبیر تمامعیار بود، بدون اینکه هیچ شخصی در آن دنبال شود، اما راه بقیه اینگونه نبود. به هر حال در نقطه بدی، هم بسیاری از اصلاحطلبان و هم مستبدین به این نتیجه رسیدند که میشود تمدن جدید را خرید و به همین دلیل در برابرش ایستادند. اگر بپرسید که: «چرا قاجارها منقرض شدند؟» جامعترین و کاملترین جواب این است که: قاجارها ظاهراً با یک کودتا و تصمیم مجلس مؤسسان حذف شدند، اما در واقع برای این حذف شدند که در برابر تمدن جدید ایستادند و فکر کردند تمدن جدید قابل دفع است، در حالی که تغییرات به وجود آمده در مواجهه با تمدن جدید برگشتناپذیر است. این عدم شناخت باعث شد که آنها بایستند و در نهایت مطالبات جامعه به جایی رسید که باید از صفحه خارج میشدند.
به هر حال اقدامات آنها باعث شد دولت امیرکبیر «دولت مستعجل» شود، در حالی که وقتی با نگاه پسینی به تاریخ نگاه میکنیم، بهترین دوره تاریخی نوسازی را در تمدن جدید، در دوره امیرکبیر مشاهده میکنیم که متأسفانه به خاطر عدم شناخت دربار ناصری از زمان، از صحنه خارج شد و دنیایی از مشکلات را برای ما به جای گذاشت.
تصویر ماندگار
تصویر امیرکبیر در حافظه جمعی ایرانیان اغلب مثبت و قهرمانانه است. به نظر شما این تصویر بیشتر ناشی از واقعیت تاریخی است یا نیاز جامعه به یک «قهرمان اصلاحگر ناکام»؟
هر دو. همانطور که عرض کردم، این تصویر مثبت و قهرمانانه از امیرکبیر، ناشی از واقعیت تاریخی است و همچنین او قهرمان اصلاحگر ناکامی است که همدردی ما را برمیانگیزد. البته برای کسانی که رشته تخصصیشان تاریخ است و از منظر تاریخی به امور نگاه میکنند، این مطلب کم و بیش قابل درک است؛ ولی برای بسیاری از تحصیلکردگان، حتی کسانی که اهل مطالعهاند، شاید آگاهی ناقص و محدودی از توفیقات ژاپن در قرن نوزدهم و ناکامی ما در آن دوره داشته باشند.
توضیحش را شما بفرمایید.
در دوره اول (یعنی زمان عباسمیرزا)، ما حدوداً ۶۱ سال قبل از ژاپنیها متوجه شدیم و نوسازی نظامی را شروع کردیم که تغییراتی هم به وجود آمد؛ بخشی از توپ و تفنگ جدید وارد قشون ایران شد، ولی ارتش مدرن و صنایع مدرن پدید نیامد و به دنبال آن نوسازی اقتصادی شکل نگرفت.
در دوره دوم (یعنی زمان امیرکبیر) نیز حدود ۲۲ سال پیش از ژاپنیها شروع کردیم به نوسازی که دولت مستعجل امیرکبیر از صحنه خارج شد و عملاً بازگشت به عقب صورت گرفت.
دوره سومی که ما شروع کردیم، زمانی بود که ژاپنیها هم شروع به نوسازی اندکی کردند که ۴ سال قبل از روی کار آمدن سپهسالار است. ژاپنیها یک بار در مواجهه با تمدن جدید و شکست و ضربات محدود نظامی که در سال ۱۸۵۳ خوردند، به خود آمدند و بعد از تقریباً یک دوره ۱۵ ساله که دوره چگونگی مواجهه و درگیریهای فکری با اوضاع جدید بود، به نوسازی روی آوردند و یک بار برای همیشه، شکل نوسازی یا تأسیس تمدن جدید را در جریان نوسازی از بالا که به دست دولت صورت گرفت، حل کردند.
در عصر قاجار در این سه دوره بسیار مهم که فعلاً مدنظر داریم، مهمترین،عظیمترین و جدیترین دوره، دوره امیرکبیر بود. وقتی جامعه به این آگاهی میرسد که با از بین بردن امیرکبیر، ایران مهمترین فرصت تاریخی را برای نوسازی و تمدن جدید از دست داد و ما امروز همچنان با همان مسائلی دست و پنجه نرم میکنیم که در دوره قاجار با آن درگیر بودیم، آیا طبیعی نیست که امیرکبیر به قهرمان ملی تبدیل شود؟ یک قهرمان بینظیر. امیرکبیر با قدرت، مشکلات را یکی یکی حل میکرد، چه در عرصه اصلاحات و چه در عرصه نوسازی.
این درک تاریخی و فهم تطبیقی و مقایسهای، ما را به این نتیجه میرساند که قهرمان بزرگی را در یک دوره تاریخی، که نه فقط به دوره، بلکه به دوران جدید ما هم مربوط میشود، از دست دادیم. و طبیعتاً وقتی انسانها با سرنوشت غمبار یک قهرمان روبرو میشوند، با او همدردی و همنوایی میکنند. به همین دلیل امیرکبیر از هر دو جهت در ذهن ایرانیان نقش بسته است.
امیرکبیر اقداماتی داشت که هنوز برای سیاستگذاران و مدیران درسآموز است. از دید شما کدام اندیشهها و اقدامات او میتواند الهامبخش سیاستگذاری و مدیریت کشور باشد و چرا؟
مهمترین نکتهای که مورد توجه امیرکبیر بود و در وهله اول، در اصلاحات تقدم داشت، مقوله فسادستیزی است. امیر به طور جدی فهمید که وقتی جامعهای و بهخصوص نظام سیاسیاش فاسد باشد، به این معنا نیست که هر کس در آن نظام هست، فاسد است. اگر جامعه را به بدن تشبیه کنیم، وقتی فساد وارد میشود، یعنی بیماریهای ویرانگر و کشنده تمام اعضا و جوارح بیمار را در بر میگیرد و عملاً مانع از پیشرفتن و توانایی او در حل مسائل جامعه میشود. این چیزی است که میتواند در سرلوحه اقدامات عملی امیرکبیر مورد توجه ما قرار گیرد و بفهمیم همانطوری که امیرکبیر متوجه شد فساد دشمن اصلی هر نظامی است و عملاً آن را فلج میکند، اعتماد عمومی را از بین میبرد و تبدیل میشود به الگویی برای توده مردم و فجایعی که نباید روی دهد.
نکته دومی که سزاست در اقدامات امیرکبیر مورد توجه قرار داد، آن است که عملاً مسئله اصلی امیر، ایران و مصالح ایران بود. اسم امیرکبیر را باید بگذاریم «ایرانفدا»؛ یعنی او خودش را فدای ایران کرد و این فداکردن کاملاً آگاهانه بود. در نامههایی که امیر به ناصرالدینشاه مینویسد و بیاناتی که در موارد مختلف دارد، مشخص است که او کاملاً متوجه است چه دشمنانی دارد و چه خطراتی تهدیدش میکند. در نامه معروفی که بعد از عزل، برای شاهنوشت، میگوید: من شیطنت اهل این مملکت را میشناسم و میدانم که همه عالم از شدت حسد در پی پریشان کردن این اقدامات و اعمال برآمدهاند...
برای امیر کاملاً مشخص بود که چه سرنوشتی در انتظارش است و یکی از دلایل عظمتش همین است. این موضوع باید سرمشق مهمی باشد برای هر کس که در این مملکت وارد کار اجرایی میشود، بهخصوص در مراتب تصمیمگیری یا در رأس نهاد اجرایی که باید خودش را ایرانفدا بداند، باید بداند که این مقام شخصی نیست که در آن قرار بگیرد و از امتیازاتش استفاده کند.
وقتی وارد کاری میشود، باید دست از جان بشوید و فقط به مصالح ملی فکر کند و بداند که هر لحظه ممکن است در این راه جان بدهد، اما باید بایستد تا کشور برجای بماند.
سوم اینکه امیرکبیر درک جامعی از تمدن جدید داشت. او پراکندهبین نبود، صرفاً این جنبه یا آن جنبه را نمیدید، درکی از کل تمدن جدید پیدا کرده بود و اگر امروز مسئولان ما این درک را نداشته باشند، دچار گسیختگی و پراکندگی فکری میشوند، با اینکه سازمان برنامه داریم، برنامهنویسی داریم. حداقل این سه نکته از رفتار امیرکبیر میتواند به عنوان الگو قرار بگیرد.
ضرورت تمدن سازی
مسائل ایران امروز چه نسبتی با مسائل دوره قاجار بهخصوص دوره امیرکبیر دارد؟ آیا به قول امروزیها، از مسائل دوره قاجار عبور کرده و وارد دوره جدیدی شدهایم؟
مسائل ایران، امروز همان مسائل دوره قاجار است و من اکنون برخی از توفیقاتی را که نصیب کشور شده، مدنظر ندارم. در دوره قاجار با مجموعهای از مسائل روبرو میشویم که با قرینههای خودشان در تمدن قدیم ما، روبرو شدند و آنها را شکست دادند و از یک طرف مسائل جدیدی به وجود میآید که ما در سابقه تمدنیمان با آنها مواجه نیستیم. این مسائل جامعه را کلاً در معرض تغییر و زندگی ما را تحتالشعاع خود قرار میدهد، راه و روش زندگی ما را دگرگون میسازد و ما باید آنها را حل کنیم.
در دوره قاجار دو جریان بهوجود آمد: یک جریان میخواهد مقابله کند که موفق هم میشود و جریان دوم (یعنی جریان اصلاحگرا و نوساز) را در درون دربار سرکوب میکند و از صحنه خارج مینماید. جریان سومی هم پدید آمد که اساسش را منورالفکرها گذاشتند و تداوم یافت؛ بعضاً علما، توده مردم و تجار هم به آن پیوستند و به مشروطیت منجر شد.
جنبش مشروطه بر آن بود جریانی را که میخواست ایران را نوسازی و مشکلاتش را حل کند، دوباره احیا نماید. اما حاصلش میشود به یک معنا شکست مشروطه که دولت رضاخان پهلوی از درونش بیرون میآید، به عنوان جریان رسمی نوساز در ایران. به عبارت دیگر، دولت پهلوی پای کار میآید برای اینکه مسائل دوران جدید ایران را حل کند و به تعبیر روشنفکران آن موقع، ایران را از وضعیت کنونی خارج و «در عداد دوَل راقیه» داخل کند.
به ظاهر هم مسائل ما حل میشود، اما وقتی که به انتهای پهلوی و بحرانهایی که به وجود آمد، میرسیم، تازه نقاط ضعف آن شیوه نوسازی آشکار میشود. چون ما قادر به حل ریشهای مسائل نشدیم، آنچه اتفاق افتاد، مسکّندرمانی و شبیه تمدنسازی بود و به تعبیری «تمدنخری» که با پول نفت، گاز و منابع معدنی صورت گر فت.
ما در مواجهه با تمدن جدید و مسائل آن، به جای اینکه از متن تمدن قدیم خارج شویم و وارد متن تمدن جدید گردیم و به کشور تمدنساز و تولید تمدن تبدیل شویم، در دوره پهلوی تبدیل شدیم به کشور تمدنخر و مصرفکنندة تمدن، و همین امر ما را در حاشیه و وابسته به تمدن جدید کرد. اگر پول نفت نداشته باشیم که تمدن بخریم، چه وضعیتی پیدا خواهیم کرد؟
پس بر این اساس، همچنان با مسائل دوره قاجار دست و پنجه نرم میکنیم. ما از مسائل دوره قاجار به ظاهر عبور کرده ایم، اما در باطن عبور نکرده ایم و همچنان در حل ریشهای و اساسی تمدن جدید درجا میزنیم. ما زمانی میتوانیم مدعی شویم که از آن دوران خارج شدهایم که بتوانیم تمدنساز شویم.
منظورتان از تمدنسازی؟
تمدنسازی یعنی اینکه توانایی تولید داشته باشیم، هم در علم، هم در فن، هم در هنر، هم در ادبیات و هم بهخصوص در تفکر. این همان چیزی بود که عباسمیرزا در ابتدای «جنگ ایران و روس» متوجه شد. تا زمانی که توانایی تمدنسازی نداشته باشیم، همچنان در ابتدای راه و ابتدای مواجهه با مسئله قرار داریم.
مسئله را حل نمیکنیم، مسکّندرمانی میکنیم. مثل اینکه بخواهیم سرطان را با مسکن خوب کنیم که چنین نخواهد نشد. در کشور ما بخشها و سازمانهایی در مسیر تأسیس تمدن و تواناسازی تمدنی حرکت میکنند و بخشهایی که متأسفانه کوچک هم نیستند و قدرت دارند، همچنان میخواهند ما را در مسیر تمدنخری به پیش برند که جز فاجعة بدتر از قتل امیرکبیر اثری نخواهد داشت؛ چرا که این اقدامات نهایتاً نهال وجودی این کشور را خشک خواهد کرد.
گر نخل وفا بر ندهد، چشم تری هست تا ریشه در آب است، امید ثمری هست
ما باید تا زمانی که ریشة وجودی درخت این مملکت خشک نشده، به فریادش برسیم و از حوادثی که اتفاق افتاده، درس بگیریم؛ به این معنی که اینها را مورد مطالعه جدی و بازاندیشی قرار دهیم و بفهمیم که جامعه ما حقیقتاً بیمار است.
باید مسئله اصلی را تشخیص دهیم و در دام مسائل فرعی و حاشیهای نیفتیم. امیرکبیر مسئلة مادر را دریافته بود. اما بعد آن را فراموش کردیم که اگر آن حل شود، بقیه مسائل هم به تبع آن حل خواهد شد. آن مسئله اصلی، مسئله «تمدنسازی» است که اگر حل نشود، همچنان در مسیر «تمدنخری» پیش خواهیم رفت.
منبع : ایسنا

















































