
امروز ۱۷ دی پنجاه و هفتمین سالگرد درگذشت جهان پهلوان غلامرضا تختی است.
یادداشت – محمدرضا آخوندی
اگر بگوییم «غلامرضا تختی» یکی از پدیدههای جامعه ایران در قرن اخیر بوده، بی شک درباره او اغراق نکردهایم. مردی با قلبی شیشهای در کالبدی از پولاد. تلفیق شیشه و سنگ در وجود غلامرضا تختی بود که برخی را شیفته عطوفت، مهربانی و انسانیت او میکرد و برخی دیگر را مقهور قدرت و عظمتش. در این مجال کوتاه، بمناسبت پنجاه و هفتمین سالمرگ تختی، نگاهی انداختهایم به زوایای کمتر گفته شده از زندگی این پهلوان اخلاق و قهرمان بزرگ ایران.
غلامرضا تختی، زادهی محلههای پایین شهر تهران که حتی در نوجوانی و جوانی چندان «یال و کوپالی» نسبت به هم ردههای خود نداشت، روزی به معروفترین چهره تاریخ معاصر ورزش ایران بدل شد. اما غلامرضای محله خانی آباد، چگونه به «آقا تختی» ملت بدل شد؟ تختی چه مسیری را طی کرد که سایر قهرمانان آن مسیر را نرفتند؟ چه «دریچهی غیبی» به روی تختی باز شد که او را محبوب ملت کرد و اینچنین در تاریخ ایران ماندگار کرد؟ تختی پیروز میشد و شکست میخورد برای مردم فرقی نداشت، در همه حال بر دوش مردم جای داشت و طرفداران سینه چاک زیادی در سراسر ایران داشت. حتی مرگ او که در دیدگاه بسیاری نکوهیده انگاشته میشد نیز نه تنها از محبوبیت او نکاست که همچنان جزو نامدارترین چهرههای تاریخ معاصر ایران باقی مانده و نماد «اخلاق پهلوانی» است.
ستارهای که در ملبورن درخشید
غلامرضا تختی (زاده پنجم شهریور سال ۱۳۰۹) در سالهای ۲۹- ۱۳۲۸ از طریق برادرش، (محمد مهدی) پایش به باشگاه کشتی باز شد. او در این عرصه فراز و نشیب زیادی داشت، اما در بیشتر مسابقههایی که در سال ۱۳۲۹ شرکت کرد، اصولا در بین سه نفر نخست قرار میگرفت. تختی در انتخابی فروردین سال ۱۳۳۰ برای وزن ششم قهرمان شد و بدین ترتیب برای نخستین بار به تیم ملی رسید تا راهی مسابقات جهانی هلسینکی در سال ۱۹۵۱ شود. او در نخستین حضور بینالمللی به مدال نقره جهان رسید و جایگاهش را در تیم ملی برای حضور در المپیک ۱۹۵۲ هلسینکی تثبیت کرد. تختی در نخستین حضورش در المپیک نیز به مدال نقره رسید. در آن دوره چهار کشتی گیر دیگر ایران نیز صاحب مدال نقره و برنز شدند.
اگرچه «قهرمان قصه ما» در دو رویداد نخست بینالمللی به مدال نقره رسیده بود، اما در مسابقات جهانی بعدی چندان شرایط مناسبی نداشت. او با ۱۲ کیلوگرم وزن اضافی، توان کاهش وزن نداشت و این عباس زندی بود که با فداکاری ۱۴ کیلوگرم وزن کم کرد تا به وزن ششم بیاید و تختی در وزن هفتم در مسابقات جهانی توکیو ۱۹۵۴ به میدان رود. اگرچه تختی در این مسابقات صاحب مدال نشد، اما زندی نخستین مدال طلای تاریخ کشتی آزاد ایران را بدست آورد. در این مسابقات «محمدعلی فردین» هنرپیشه پرآوازه سینمای ایران نیز به مدال نقره رسید.

تا پیش از بازیهای المپیک ۱۹۵۶ ملبورن، تختی یک کشتی گیر خوب بود، اما تا ستاره شدن فاصله داشت. شاید در ذهن او باید چیزی تغییر میکرد تا مسیر ستاره شدن را طی کند، اما شانس هم باید با او همراهی میکرد. تختی برای حضور در المپیک ملبورن هم باز در وزن هفتم به روی تشک رفت، اما این بار این تختی آن تختی پیشین نبود. حالا هم او تغییر کرده بود و هم گویا دریچه شانس نیز به رویش باز شده بود. در آن مسابقات اگرچه «امامعلی حبیبی» پیشتر از تختی صاحب مدال طلا شد، اما مدال طلای تختی بالاتر از نماینده دو ابرقدرت آن روزها یعنی شوروی و آمریکا، مانند توپ در جامعه ایران ترکید و یک کشتی گیر خوب را به «ستاره ایران» تبدیل کرد. در حقیقت آوردگاه ملبورن بود که محل تولد قهرمان تختی بود. عکس او بر روی سکوی المپیک ملبورن یکی از معروفترین عکسهای ورزشی تاریخ ایران محسوب میشود.

تختی در دوران حضورش در ورزش دو مدال نقره المپیک و چهارمدال طلا و نقره جهان را بدست آورد، اما این مدال طلای ملبورن شاه کلید شهرت او شد.
جهان پهلوان روزنامهنگاران
تختی در زمانهای ستاره شد که خبری از تلویزیون نبود، چه رسد به شبکههای اجتماعی. حتی در آن سالها چندان خبر از رادیو هم نبود و در سالهای پایانی کشتی تختی بود که گزارشهای «عطاالله بهمنش» از طریق رادیو پخش میشد. اگر مردم تختی را به «آقا تختی» تبدیل کردند، این رسانههای مکتوب بودند که تختی را «جهان پهلوان» و «رستم زمان» کردند. تصویر تختی برای نخستین بار در نشریه «نیرو و راستی» منتشر شد، اما بدون شک افرادی همچون «گیلان پور»، «الهی» و به ویژه «مهدی دری» در «روزنامه کیهان ورزشی» نقش اساسی در تبدیل چهره تختی به جهان پهلوان را برعهده داشتند.
تختی به دلیل روحیه مردمی، سفره داری و پهلوانی که در وجودش بود، رابطه بسیار خوب و عمیقی با قشر روزنامه نگار داشت. همین ارتباط خوب باعث شده بود تا جمیع روزنامههای نوشتاری آن دوران به شدت حامی تختی باشند. چه تختی پیروز میشد و چه شکست میخورد، این رسانههای مکتوب بودند که با جدیت از او حمایت میکردند. همین ارتباط خوب این قهرمان با روزنامهنگاران، باعث ورود او به جمعهای روشنفکری و نویسندگان دوران نیز شده بود و برای نخستین بار «سیاوش کسرایی» در روزنامه کیهان بود که لقب جهان پهلوان را به تختی داد. او قهرمان بزرگی بود و اخلاق خاصی داشت که مشابه هم پالگانش نبود، اما این روزنامهنگاران پل بین تختی و مردم شده بودند و چهره او را به گونهای که علاقهمند بودند به مردم مخابره میکردند.
از دیدگاهی دیگر باید توجه داشت تختی در دوران خاصی از تاریخ سیاسی ایران طلوع کرد. جایی که قشر روشنفکر و روزنامهنگار اصولا «مشروطه خواه» و «مصدقی» بودند و عضویت تختی در «جبهه ملی» و مصدقی بودنش نیز یکی از مولفههای بسیار مهم در تحکیم ارتباط او با روزنامهنگاران شده بود. شاید رسانههای همسو نیز برای جبهه سیاسی خود، به بزرگ شدن چنین قهرمان مردمداری نیاز داشتند.
اما هرچه که بود، حمایت روزنامهها از تختی به حدی بود که برخی قهرمانان دیگر از جمله امامعلی حبیبی از این موضوع ناراحت بوده و بعضا روزنامهنگاران را علیه خود قلمداد میکردند.
در سالهای اخیر برخی اینگونه قلمداد کردهاند که مرگ نابهنگام و تراژیک تختی نقش مهمی در گرایش مردم و رسانهها به او داشته، در حالیکه در تاریخ معاصر ایران هیچ ورزشکاری مانند تختی در دوران حیات مورد توجه بی حد و حصر رسانهها نبوده است.

چهره سیاسی غلامرضا تختی
تختی در یکی از پرآشوبترین دوران سیاسی ایران زیست، اما او ذاتا نسبت به اتفاقات اجتماعی و سیاسی پیرامونش بی تفاوت نبود. زمانی که او به اولین المپیک زندگیاش رفت، بازیها مصادف با ملی شدن صنعت نفت بود و پس از آن کودتای ۲۸ مرداد رخ داد. تختی نیز نه تنها نسبت به این مسائل بی تفاوت نبود، بلکه به صورت مرتب در جلسات مختلف احزاب سیاسی طرفدار مصدق شرکت میکرد و تشکیل دهنده و مدیریت کننده کمیته ورزشکاران حزب سوسیالیست و جبهه ملی بود. فعالیت و علاقه تختی به مصدق به جایی رسید که او به عضویت شورای مرکزی جبهه ملی درآمد. حتی از او خواسته شد تا نامزد حضور در مجلس شورای ملی شود – همانطور که هم تیمیاش امامعلی حبیبی شد و به عضویت مجلس هم در آمد – اما تختی این را قبول نکرد.
نطفه زاویه گرفتن «شاه» و دستگاههای امنیتی حکومت با تختی، همین فعالیت سیاسی و مصدقی بودنش بود. او نه تنها مصدقی بودنش را کتمان نمیکرد، بلکه به عنوان نمونه در سفری به ژاپن عکس مصدق را با خود برده و تصاویری از او را بر بشقابها حک کرده و به عنوان تحفه به ایران آورده بود. در طول سالهای حیات تختی، دستگاههای حکومتی از جمله تربیت بدنی و ساواک تلاش کردند تا تختی را یک شاه دوست جلوه دهند، اما جهان پهلوان زیر بار نرفت و پس از مایوس شدن آنها بود که سنگ اندازیها و مانع تراشیها پیش روی او افزایش پیدا کرد.
اقدامات سیاسی و چهره سیاسی و محبوب تختی به قدری برای دستگاههای امنیتی پراهمیت بود که وقتی تختی برای «زلزله بویین زهرا» در خیابانها شروع به جمعآوری کمکهای مردمی کرد، از بیم ازدیاد جمعیت و سردادن شعارهای ضدحکومتی و تظاهرات مردمی، این حرکت تختی در میانه راه متوقف شد و به او اجازه پیشروی را ندادند.
این مساله تا جایی برای حکومت اهمیت پیدا کرد که تمام مسیرهای رشد ورزشی تختی، پس از دوران قهرمانی مسدود شد و حتی به او اجازه حضور به عنوان تماشاگر در ورزشگاهها را هم نمیدادند و حضورش را منوط به نوشتن «توبه نامه» و حمایت از شاه کرده بودند.

شهلا توکلی، مظلوم قصه تختی
آقا تختی در دوران حیات به نقطهای رسیده بود که دیگر برای خودش نبود. او محبوب آحاد جامعه بود. از روزنامهنگار و سیاستمدار و روشنفکر گرفته تا مردم عادی کوچه و بازار. دختران زیادی هم عاشق این بودند که جهان پهلوان، مرد زندگیشان باشد، اما غلامرضا تختی که در آن دوران کارمند اداره راهآهن بود، روزی در میهمانی عروسی یکی از مدیران راه آهن، چشمش در گوشهای به «شهلا توکلی» افتاد و عاشق او شد. آنها بزودی ازدواج کرده، هفت ماه پس از عروسی پسردار شدند (البته سه ماه قبلش عقد کرده بودند) و به طور کلی ۱۰ ماه و ۱۸ روز زیر یک سقف با یکدیگر زندگی کردند. اما شهلا توکلی مظلومترین بازیگر داستان جهان پهلوان بود.
دست نوشتههای باقی مانده از آقا تختی در هتل آتلانتیک که محل مرگش بود به همراه روایتهای نزدیکان، دلالت بر اختلاف نظر شدید بین تختی و همسرش داشت. تمام این موارد سر تیغ تیز کنایهها، انتقادها و تهمتها را پس از مرگ جهان پهلوان، به سمت شهلا چرخانده بود؛ به حدی که شهلا مورد حمله غریبه و آشنا قرار گرفته و جهان را بر او تیره و تار کرده بود. کار به جایی رسیده بود که برخی علاقهمندان تختی قصد کشتن توکلی را هم داشتند. به هرحال تمام شواهد و قراین پس از مرگ تختی بدین گونه بود که همسرش، مقصر اصلی ماجرای مرگش بود.
اما آنچه شهلا در ۴۷ سال پس از مرگ تختی نشان داد، چیز دیگری بود. او با نگاهی عمیق به زندگی و درک از جایگاه بالای تختی در میان مردم، حتی یک بار هم در مقام دفاع از خود حاضر نشد. حتی یک بار درباره آقا تختی سخن نگفت و حتی یک بار از او بدگویی نکرد. شهلا توکلی و خانوادهاش در سکوت از تنها میراث باقی مانده از تختی (پسرشان بابک) به بهترین شکل محافظت کردند و حتی زمانی که خواهران تختی برخلاف وصیت جهان پهلوان ملک تجریش را فروخته و سهمی به بابک ندادند، در مقابله با آنها نیز اقدامی نکرد.
این رفتار متمدنانه و صبورانه شهلا توکلی را کمتر کسی دید و کمتر کسی فهمید که این دختر جوان که فقط ۱۰ ماه با مرحوم تختی زندگی کرده بود، چه بر روزش آمد. او در برابر همه هجمههها و توهینها فقط سکوت کرد و سکوت. او عاشقانه خاطراتش را با تختی در صندوقچه خاطراتش نگه داشت و وفادارانه پای جهان پهلوان تا پایان عمر ایستاد.
نقش ساواک در مرگ تختی
در مرگ تختی همیشه دو روایت مهم مطرح بوده است. «خودکشی» به دلایل خانوادگی و شخصی و کشته شدن توسط ساواک. اصولا روشنفکرانی همچون «جلال آل احمد» که تفکرات مبارزاتی و ضد شاه داشتند، علاقهمند به ایجاد این روایت بوده و آن را در جامعه پمپاژ میکردند. البته فعالیتهای سیاسی تختی نیز مزید بر علت بود و رنگ و لعابی به این روایت میداد. انقلاب اسلامی و اتفاقهای پس از آن نیز روایتهای کشته شدن جهان پهلوان توسط عمال شاه را تقویت کرد تا جایی که حتی «محمدعلی رجایی»، نخست وزیر وقت نیز در سخنانش از تختی به عنوان «شهید» یاد کرد. البته پیش از آن هم «احمد شاملو» در رثای مرگ تختی سروده بود: «گل از شاخه افتاد و بر خاک خفت – شهیدان خاک این شهیدی دگر»
به طور کلی همچنان نه با قطعیت میتوان گفت تختی خودکشی کرده یا اینکه توسط ساواک ترور شده، اما طبق شواهد باقی مانده و روایت دوستان نزدیکش، کفه ترازو به سوی خودکشی جهان پهلوان میچربد.
اما اگر ساواک نقش مستقیم در کشته شدن تختی را نداشته، حداقل میتوان گفت که زمینههای آن را ایجاد کرده است. یکی از بزرگترین مشکلات آقا تختی در سالهای پایانی عمر، مشکلات اقتصادیاش بود. آقا تختی پهلوان اول شهر و مورد ارجاع بسیاری از مردم نیازمند بود. تختی کارمند دولت بود و حقوق میگرفت. از طرفی حق بازوبند پهلوانی هم داشت و کمابیش با وارد کردن ماشین از آلمان امورات میگذراند، اما همه اینها کفاف زندگی جهان پهلوان را نمیداد. درخواست های کمک مردم و فشار اقتصادی زندگی به قدری بر تختی زیاد بود که در همان ماه های ابتدایی پس از ازدواج، از پس اجاره خانه جدیدش بر نیامد و مجبور شد به خانه تجریش، جایی که خواهران و مادرش هم در آن زندگی می کردند، برود.
ساواک بزرگترین مانع رشد اقتصادی تختی بود. او علاقهمند بود به فدراسیون کشتی برود یا مربی تیم ملی شود. به هیچ وجه اجازه چنین کاری به او داده نشد. دستگاه امنیتی دوران شاه، هم به لحاظ اقتصادی و هم به لحاظ روحی - روانی عرصه را بر تختی تنگ کرده بودند. بنابراین اگر ساواک مستقیم در کشتن تختی دست نداشته باشد، به صورت غیر مستقیم او را به سمت مرگ سوق داده است.
منبع : ایسنا







































![[مصطفی داننده] فقط میخواهیم فقیرتر نشویم!](/news/u/2026-01-06/ettelaat-73ahb.jpg)









