وسط کلاس ایستاده و به دستش نگاه میکند و میخندد، به قطعهای که خیری نام آشنا و مدیر مدرسه به او هدیه دادهاند تا جای دست قطع شدهاش را بگیرد. این پروتز، لبخند را دوباره بعد از سالها با لبهای عبدالله که دیگر خندیدن را فراموش کرده بودند، آشنا کرده است و حالا دیگر هیچ محدودیتی، جلودار پسر داستان ما نیست؛ چرا که او درسی از مدرسه آموخته است که تا ابد فراموش شدنی نیست.