در راهرو بلند و سرد بیمارستان، نور مهتابیها روی دیوارهای سبز کمرنگ افتاده، بوی الکل در هوا مانده و صدای بوق ناپیوسته دستگاهها به گوش میرسد. در انتهای راهرو، اتاقی است که جوانی روی تخت انگار در خوابی عمیق فرو رفته، اما زیر پوست رنگپریدهاش هیچ نشانی از زندگی واقعی نیست. لولههای شفاف از دهان و بینیاش عبور کردهاند و به یاری دستگاهها نفس میکشد. خانوادهاش هنوز منتظرند؛ با اینکه پزشک ساعتها پیش گفته او مرگ مغزی شده است، اما مادر با صدای لرزان میگوید: «ولی قلبش هنوز میتپه، نه؟» همین جمله …