ناصرالدین به زحمت و کشانکشان خودش را به لب کانال ماهی رساند. اطراف را میپایید که شاید طنابی، چیزی پیدا کند و یک سر آن را بهسمت حبیب پرتاب کند و با سر دیگرش او را از لجن بیرون بکشد؛ اما تا چشم کار میکرد، هیچ چیزی نبود که بشود حبیب را از مهلکۀ مرداب درآورد.