برس سیمیbuy backlinksتعمیرات موبایل در امداد موبایلآموزش خوشنویسی با خودکار فارسی …

مستأجر امام حسین(ع) ...
ایسنا/همدان وارد کوچه مطهری ۸ که شدم به دنبال آپارتمانی با درب قهوه ای بودم، از همسایه ها پرس‌وجو کردم، گفته بودند صاحبش چند سال است مستأجر بوده و خانه وقفی است، صدای لرزان اکرم خانم که از پنجره سرش را بیرون آورده و چشمانش را به ما دوخته بود، نظرم را جلب کرد، آرامشی در چهره اش موج می زد که انگار سال هاست چرخ زندگی بر وفق مرادش چرخیده اما چین و چروک های صورتش گاه این آرامش را بالا و پایین می کرد. روسری اش را گره زد و گفت: خانم مرادی شما را فرستاده. گفتم: بله، خانم اکرم شایگان شما هستید؟ در را باز کرد و وارد آپارتمان شدیم، چند قبض آب روی زمین افتاده بود که برداشتم و روی جاکفشی کنار در گذاشتم. کمی طول کشید تا اینکه اکرم خانم در ورودی خانه را باز کرد، آرام و با طمأنینه راه می رفت، وارد خانه که شدم با تعجب به در و دیوارها نگاه می کردم، برخلاف نمای بیرونی خانه که باشکوه بود اما آپارتمان ساده بود، یک دست مبل راحتی و تختخوابش که گوشه پذیرایی کنار شومینه جا خوش کرده بود و تابلوی و ان یکاد که درست روبروی در ورودی نصب شده بود. تنه گل کنار پنجره خبر از همراهی چندساله اش با اکرم خانم و اهالی خانه را می داد. سینی چای را که به زحمت از آشپزخانه بیرون می آورد، از دستش گرفتم و روی میز گذاشتم، اکرم خانم از آن مادربزرگ هایی است که دوست داری ساعت ها بنشینی پای خاطرات و درددل هایش با خنده هایش بخندی و با اشک هایش قلبت به درد آید. از او پرسیدم تنها زندگی می کند که در جواب گفت: همسرم ۳۲ سال پیش فوت کرد، شش فرزند دارم که همه سروسامان گرفتند و هر کدام زندگی خود را دارند، پسر بزرگم بازنشسته ارتش و دو فرزند دیگرم دبیر بازنشسته آموزش و پرورش هستند. اکرم خانم از حسن تشکری فرزند چهارمش سخن به میان آورد: او مهندس است و در تهران زندگی می کند. خدا را شکر فرزندانم همه خوب و سربه راه هستند، یکی از پسران و یکی از دخترانم که ملایر زندگی می کنند هر روز به من سر می زنند و اگر کاری داشته باشم به آنها می سپارم. او اظهار کرد: تا قبل از کرونا وقت زیادی را در مسجد محل می گذراندم و نمازهای جماعت مسجد و برگزاری مراسم دعا و ختم قرآن در آنجا، ساعت های تنهایی ام را پر می کرد اما هشت ماه است که روزها برایم طولانی تر و سوت و کورتر شده است. اکرم خانم با همان آرامشی که در چهره داشت، ادامه داد: سه دانگ از خانه به نام من بود، جای دیگری بودیم که چند سال پیش تصمیم گرفتم آن خانه را بفروشم و این آپارتمان را خریدم، خانه به نام خودم بود، مهریه ام بود، هشت سال پیش آن را به نام امام حسین(ع) زدم و از آن موقع تا به حال مستأجر آقا امام حسین‌ام. او بلند شد و کاغذ کوچک تا خورده ای را از روی طاقچه کوچک بالای تختش برداشت و به دستم داد و از من خواست آن را بخوانم، اسامی چند نفر به همراه شماره تلفن شان بر رویش نوشته شده بود، گفت: زمانی که می خواستم خانه را قباله کنم، همه این اسامی در مجمع خیرین حضور داشتند و شاهدم بودند. از او پرسیدم بچه ها با این تصمیم شما مخالفتی نکردند؟ پاسخ داد: خدا را شکر وضع بچه هایم خوب است و احتیاجی به این خانه ندارند، این همه زحمت کشیدم باید برای قیامتم چیزی بگذارم، چه کسی بهتر از امام حسین(ع)، امانتداری بهتر از او پیدا نکردم که این توشه آخرتی را به او بسپارم. اکرم خانم در حالیکه چشمانش پر از اشک شده بود، ادامه داد: مرحوم پدرشوهرم، حاج امیرحسین تشکری بود که حتی بیشتر از پدرم دوست دارم، این خانه را هم اول به نام پدرشوهرم بعد پدرم بعد همسرم و مادرم وقف کردم. او بیان کرد: ۴۰ روز بعد از مرگم خانه را تحویل می گیرند و با صلاحدید فرزندانم هزینه حاصل از فروش آن را در راه امام حسین(ع) برای امور خیریه صرف خواهند کرد. چهار تخته فرش ۱۲ متری هم به مسجد اهدا کرده ام، عشق به امام حسین(ع) تنها علت این اقدامات است. او خاطرنشان کرد: چند وقت پیش یکی از همسایگان دخترش را به خانه بخت فرستاد، متوجه شدم که دست پدرش برای تهیه جهیزیه تنگ است، باید به او کمک می کردم. البته چند سال پیش ما یک خانم شاهمرادی در محله داشتیم که برای دختران بی بضاعت جهیزیه تهیه می کرد، تمام اسباب نو خانه را کارتون کردم و دادم دستش، فقط کمی اسباب به اندازه خودم و مهمانی اگر دارم گذاشتم، اسباب به چه کارم می آید. اکرم خانم افزود: برکت کارهایم را زیاد در زندگی دیدم، چند وقت پیش دچار گردن درد ناگهانی و شدید شدم و همدان و تهران پیش چندین دکتر رفتم، گفتند نمی توانم عمل کنم و باید با این درد کنار بیایم، شب جمعه بود که به ام البنین متوسل شدم و از او یاری خواستم، صبح جمعه اثر درد به کل از بین رفت و شکرخدا تاکنون هم به سراغم نیامده است. او در حالیکه چشمانش پر از اشک شده است، اظهار کرد: فقط از خدا می خواهم از من بگذرد و سپس من را از دنیا ببرد، از او می خواهم در این دنیا زمین گیر نشوم. انتهای پیام