سفر پدر، در راهروهای سردخانه به پایان رسید؛ جایی که بیرحمانهترین بخش ماجرا در انتظارش بود. او شروع به باز کردن کاورها کرد، یکی پس از دیگری. «بدنها خیلی سوخته بود. برای همین باید با نشانههای کوچک تشخیص میدادیم. بعضی کاورها را که باز میکردیم، میدیدیم فقط یکدست داخلش است یا یک پا. خیلیها اصلاً صورت نداشتند.»