فشردگی جمعیت از دور پیداست؛ دستها سایبان چشمها میشوند تا فرد تازه واردشده را شناسایی کنند. کارت خبرنگاری را مثل نشان میتیکومون بالا میگیرم تا شاید فشار جمعیت،بالاخره اجازه دهد وارد اتاق ویزیت پزشکان شوم. اول همراهی نمیکنند. انگار شک دارند و میترسند مبادا بدون نوبت،قصدویزیت داشته باشم. زن دستش رابه گوشه لباسم میگیرد. روی پوست سخت پیشانیاش، دوسه شیار تند، جا باز کرده.کیسه دارو درمشتهای گرهکرده و لبخندی پاکنشدنی به لب دارد.