در دفتر روزگار روایت کردهاند آنان که کار جهان را به دیدهٔ تأمل نگریستهاند، که در سالهایی که آفتاب دولت هخامنشیان رو به فرونشستن میرفت، مردی از دیار مقدونیه برخاست که نامش اسکندر بود؛ جوانی تیزآهنگ و بلندآرزو که جهان را میدان گامهای خویش میخواست و در دل خویش رؤیایی داشت که کمتر مردی جرئت اندیشیدن آن را مییابد: آنکه همهٔ سرزمینهای شناخته را در زیر یک فرمان آورد.