دیروز با خواهر معلم شهید مینابی حرف زدم. تندتند کلمات از دهانش بیرون میریخت. زودزود آبدهانش را قورت میداد؛ انگار مهلتی نداشت. به چشمان مشکی شلوغش نگاهکردم. طاقت نداشت. از گوشوارههای لنگهبهلنگه خواهرش گفت. به هر دری میزد که خواهرش را به کلمه برساند.، غمگین و دلواپس نشستم تا ببینم چه اتفاقی برای گوشواره میافتد. اگر تک بیفتد چه میشود، یا خواهرهایی که جفت باشند و تابهتا شوند و تک شوند چه خواهند شد.