دو مرد میانسال با قیافه ساده و شهرستانی در راهروی دادگاه نشسته و منتظر بودند اسمشان را صدا بزنند. ظاهرشان برایم جلب توجه کرد. یکی از آن دو بهشدت عصبی بود و دیگری مدام با او صحبت میکرد تا آرامش کند. نزدیکشان رفتم و سر صحبت را باز کردم اما هیچ کدام راضی به گفتوگو نمیشدند و سعی میکردند به طریقی از زیر این کار شانه خالی کنند. با کمی اصرار یکی از آنها شروع به صحبت کرد و از ماجرای خلافشان اینگونه گفت.