زُل زدهام به چهره نورانی آقا. با خود میگویم: تا اینجا نشستهای، باید چشمهایت را پر کنی از دیدن چهره ایشان. الان که وقت افطار خوردن نیست؛ وقت ذوقمرگ شدن است؛ وقتِ به محبوب خیره شدن است؛ وقت پلک نزدن است! به گاه رو به رو شدن، من که دستپاچه شدهام، دست راست آقا را در حالیکه جهت دعا بالا آمده بود، بوسیدم. نسخهای از شعرم برای مسلمانان میانمار را تقدیمشان میکنم و با صدایی که به شدت لرزان است، التماس دعا میگویم