در میان خاطرات کودکی، یک تصویر بیش از همه در ذهن مهدی مانده است. محسن یازده سال بیشتر نداشت. گرمای آبادان طاقتفرسا بود و او روزه گرفته بود. برادرانش برای اینکه روزه را بشکند، به زور کمی آب در دهانش ریختند. اما محسن با اطمینان گفت: «من که آب نخوردم. شما به زور ریختید. روزهام باطل نشده است.» همان روحیهای که بعدها او را به میان میدانهای مین و آتش کشاند، در کودکی نیز دیده میشد