حدود ۲۳ ساعت قبل از شهادتش، ساختمان کناریشان را زده بودند و چند نفر از همکارانش به شهادت رسیده بودند. بغض گلویش را گرفته بود، به سختی حرف میزد و فقط تکرار میکرد: «رفیقامونو زدن... چه آدمای خوبی بودن، حیف شد از دست رفتن.» خیلی برای شهادت دوستانش ناراحت بود، مخصوصاً وقتی شنید در آن حمله چند کودک هم جانشان را از دست دادهاند. خودش هم محل حادثه را دیده بود و میگفت: «آن بچههای بیدفاع رو زدند»