وقتی جنگ شروع شد با او تماس گرفتم و گفتم که وضعیت خطرناک است، بهتر است چند روزی مرخصی بگیری، اما او گفت من وظیفهام است که به محل کارم بروم. اگر من مرخصی بگیرم، همکارانم هم این حق را دارند که مرخصی بگیرند، آن وقت کارها زمین میماند. ما چنین قراری نداریم، من باید بروم تا ادای دین کنم. انگار به خودش الهام شده بود، صحبتهایش بوی شهادت میداد