حالا هر وقت دلم برایش تنگ میشود، در دلم به او میگویم: «مامان، خیلی دلم برایت تنگ شده.» و در خیال خودم او را بغل میکنم. بزرگترین حسرت من این است که مامانم بزرگ شدنم را نمیبیند، دانشگاه رفتنم را نمیبیند و آرزوهایی که برایم داشت را از نزدیک نمیبیند. حسرت دیگرم این است که داماد شدن برادرم را هم نمیبیند، چون خیلی آرزو داشت آن روزها را ببیند