آنها تیر انداختند، ما فریاد زدیم دانشآموزی در خون غلتید!
از بس این و آن را در معرکه جابهجا کرده بودم، گرد و خاک و خون، روی لباسهایم را نقاشی کرده بودند! بوی باروت و خاک و تنفس حاضران هیجان زده، در هوا موج میزد و من حس میکردم که تاریخ دارد در محوطه ما رقم میخورد! همه میدویدند، اما نمیگریختند! این دویدن، دویدن فرار نبود، نوعی انفجار و پرتاب خشم بود. پسرکی را دیدم که روپوش مدرسه تنش بود و همین طور که روی زمین میافتاد، با تمام جانش فریاد زد: «مرگ بر شاه»