میگفت بعد از شهادتم خدمت به مردم روستا را ادامه دهید
برادر شهید: برادرم اصرار داشت که به جبهه برود، من هم، چون خیلی به او وابسته بودم گفتم من هم میآیم، جدایی یکدیگر را نمیتوانستیم تحمل کنیم. یک روز که رزمندهها را اعزام میکردند، ما هم رفتیم که به جبهه اعزام شویم، اما یک نفر آمد و گفت اینها سنشان کم است و نباید اعزام شوند، با ناراحتی برگشتیم