وقتی به بیمارستان رسیدم به خودم گفتم الان مهدی روی تخت، منتظر من است که دیدم پدرم در حیاط با دو دستش به سرش کوبید. همانجا فهمیدم چه شده است، اما نمیخواستم باور کنم. فقط داد میزدم که میخواهم مهدیام را ببینم. به زور رفتم و او را دیدم. مهدی خوابیده بود فقط یک زخم عمیق روی پیشانیاش دیدم