پیرزن، خسته از مسیر، اما استوار، نزدیکتر شد. لرزش دستانش را با گوشه چادر پوشاند و انگار که بخواهد غبار سالها بغض را یکجا بر دوش کلمات بگذارد، جملاتش را آرام و شمرده زمزمه کرد. جوان دانشجو، با طمأنینهای که از سن و سالش فراتر بود، کاغذ را پیش کشید.