۱۰ شب پدرشوهرم از تماسهای مکرر ما و از نگرانی ما به منزلمان آمد. وقتی که رسیدند لباسهایشان خاکی بود. چهره خیلی در هم و ناراحتی داشتند. از سؤالاتی که از وی داشتم به من اشاره کردند؛ دخترم را به داخل اتاق دیگر ببرم. فهمیدم خبر بدی در راه است. گوشی را دادم به دخترم که بازی کند. دخترم با بغض گفت: «بابا شهید شده است.»