یک فرمانده شهید شد هزاران نفر راهش را ادامه میدهند
ظهر روز ۱۸ دی ماه به خانه آمد و با عجله لباسهایش را عوض کرد. خیلی عجله داشت و فقط موقع رفتن یکیدو جمله به پسرم گفت: «درسهایت را بخوان و همیشه یار مادر باش.» برای من خیلی عجیب بود که این حرف را زد و رفت. وقتی این حرفها را از زبان او شنیدم، دلشوره و استرس عجیبی گرفتم. تا ساعت سه بعدازظهر مداوم با او تماس میگرفتم