افسانه خورشیدبانو و پسرِ بیابانگرد/ قصهی پسری که دست خالی، عشق را برد
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکی نبود. پسری بود و این باب شبی دختر خوشگلی را تو خواب دید و یک دل نه، صد دل عاشق دختره شد. از خواب که بیدار شد، دست از خانه و زندگی اش کشید و پشت به شهر و رو به بیابان راه افتاد و رفت.