حکایت شاهزادهی دلیر و دخترِ دریا/ شجاعتِ جوانی که در جستوجوی عشق، اژدها را به بند کشید/ قسمت دوم
اما بشنوید که چرا پیرزن این دور و بر پیدا شده بود: روزی دختره برای هواخوری رفته بود کنار دریا که یک لنگهی کفش طلایی اش را آب برد. دختر خیلی ناراحت شد، اما چیزی به پسر پادشاه نگفت. آب لنگهی کفش را برد تا تو مملکت دیگری و نزدیک قصر پادشاه گیر کرد. روزی که مهترها اسبهای شاه را برده بودند تا آب بدهند، هیچ کدام از اسبها آب نخوردند....