داستان قرارِ چهارشنبههای آخر/ روایتی از یک عشق خاموش و چهلوشش سال انتظار در پسِ یک فرمان
صبحهای من آیین ثابتی دارد. اگر عقربههای ساعت برایم خط و نشان نکشند، آنقدر در ایستگاه تاکسی پا به پا میکنم تا ماشین محبوبم از گرد راه برسد. راستش را بخواهید، من دلبستهی آن آهن و لاستیک نیستم؛ دل در گروی حضور رانندهاش دارم....