حکایت چه کنم که اسفناج نبود/ راز یک ناهار ساده و دعوای زن کچل و مرد قُر
یک دخترى بود کچل که هیچکس حاضر نمىشد بگیردش. یک بابائى هم بود قُر که هیچکس حاضر نبود زنش بشود. این دو تا همدیگر را دیدند و با هم عروسى کردند به این شرط که هیچوقت خدا عیبى را که دارند به روى هم نیاورند….