روزی روزگاری، در دشتی پر از چاههای قنات، گروهی از کبوترها در سوراخهای دیواره چاه زندگی میکردند. میان آنها، دو کبوتر جوان بودند که خیلی با هم صمیمی بودند. شبها برای هم قصه میگفتند، صبحها باهم آواز میخواندند، روزها دنبال دانه میگشتند و با کبوترهای دیگر بازی میکردند. اسم یکیشان “بازنده” بود و آن یکی “نوازنده”....