داستان نمک رو به قیمتش بخر/ راز خرید کیسه ای نمک و سفرهای به اندازهی وجدان
غروب آرامآرام روی ده مینشست. بوی نان تازه و گوشت بریانشده در کوچههای باریک میپیچید و خانهی مرد، گرمتر از همیشه بود. او دوستان قدیمیاش را دعوت کرده بود؛ مردانی که سالها با هم کار کرده، خندیده و سختی کشیده بودند. روی سفرهی ساده اما پرمحبت، قطعهای گوشت چرب و آبدار میدرخشید و همه منتظر بودند شام آغاز شود...