داستان بزاز و سوار از مرزبان نامه داستان دو رهگذر در بیابان و خرگوشی که رازها را فاش کرد
روزی بود و روزگاری بود. یک مرد بزاز بود که هر چند وقت یک بار از شهر، پارچه و لباس های گوناگون می خرید و به ده های اطراف می برد و می فروخت و به شهر برمی گشت. یک روز این بزازِ دوره گرد، داشت از یک ده به ده دیگر می رفت. وقتی از آبادی خارج شد و به راه بیابانی رسید، مردی اسب سوار را دید که آهسته آهسته می رفت....