داستان موش آهن خور از کلیله و دمنه/ داستان موشی که آهن می خورد و عقابی که بچه ای را با خود می برد
در روزگاری نهچندان دور، زمانی که تاجران برای تهیه اجناس ناچار بودند خود شخصاً به شهرها و حتی کشورهای دیگر سفر کنند، بازرگانی کمسرمایه تصمیم گرفت برای تجارت راهی سفر شود. او با خود اندیشید: اگر در این سفر، در میانه بیابان یا جاده مالم را دزدیدند و سرمایهام بر باد رفت، هنگام بازگشت نباید کاملاً بیپول باشم...