افسانه کاکل زری و دسیسهٔ خاله های حسود/ سفرِ پسرِ مرواریدی از تونِ حمام تا تختِ پادشاهی
یکی بود، یکی نبود. در زمانهای قدیم سه خواهر بودند که پدر و مادرشان مرده بود و تو خانهای زندگی میکردند. روزی خواهر بزرگه به خواهرهایش گفت: اگر پادشاه مرا برای وزیر دست راستش میگرفت. لباس همهی قشونش را با یک ذرع کرباس نو میکردم. خواهرها پرسیدند چهطور؟ گفت: یک تکه کوچک کرباس، رو شانهی هر کدام میدوختم و این طوری لباس همهشان را نو میکردم.....