داستان فقیری که ناخواسته پادشاه شد/ سرنوشت عجیب مرد فقیر از اسارت تا رسیدن به تخت پادشاهی
مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند! هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید....