افسانه مروارید نیزار/ قصهی عشقی که از موی طلایی آغاز شد و از دلِ نی به آغوش معشوق بازگشت
یکی بود، یکی نبود. در زمانهای قدیم زن و مرد جوانی بودند که بچهدار نمی شدند، هر کاری از دستشان برمی آمد، می کردند و هر راهی مردم پیش پاشان می گذاشتند، می رفتند، ولی هیچ نتیجه نداشت. تا اینکه روزی مرد جوان بار سفر را بست و رفت تا در شهر دیگری کار تجارتش را روبهراه کند.