حکایت مرد نابینای خردمند و سه رهگذر/ چشمهایی که بسته بود و دلی که باز بود
در روزگاری نه چندان دور، در کنار جادهای که به پایتخت میرسید، پیرمردی نابینا زیر سایهی درختی کهنسال مینشست. عصایش را کنار دستش میگذاشت و با آرامشی عجیب به صدای باد در برگها و رفتوآمد رهگذران گوش میداد. او سالها همانجا نشسته بود و راهنما شده بود، بیآنکه چشمی برای دیدن داشته باشد....