داستان عدالت در تاریکی/ سوگند سلطان محمود و راز چراغ خاموش
شبی از شبها، خواب از چشمان سلطان محمود غزنوی گریخته بود. هرچه کرد، آرام نگرفت و گویی باری سنگین بر قلبش سنگینی میکرد. غلامان را فراخواند و با نگرانی گفت: بیشک در گوشهای از این شهر به کسی ظلمی میرود که خواب بر من حرام شده است. بروید و ستمدیده را بیابید....