افسانه نوش آفرین گوهرتاج/ قصهی دختری از دمشق و شاهزادهای از یمن که در میانهی طوفان به هم رسیدند+ قسمت پنج
رخ ملک ابراهیم را سوار کرد و به هوا رفت. بعد از ده روز شاهزاده را گذاشت بالای کوهی و گفت که نگاه کن. ملک ابراهیم نگاه کرد که نوش آفرین نشسته و ضیغم و دیلم کنارش هستند. ناگهان ضیغم شاهزاده را دید و گفت: ای آدمیزاد! برادر مرا کشتی…