حکایت شاهزادهی دلیر و دخترِ دریا/ شجاعتِ جوانی که در جستوجوی عشق، اژدها را به بند کشید/ قسمت اول
یکی بود، یکی نبود. در زمانهای قدیم پادشاهی بود و این پادشاه وزیر باتدبیر و لایقی داشت. از طرفی پسر پادشاه و پسر وزیر با هم رفیق یکدل و یک جان بودند. روزی از روزها پسر وزیر با چند تا دوستش برای گردش رفتند دور و بر شهر. چند روزی گذشت، اما پسر وزیر برنگشت و هیچ کس هم از او خبری نداشت.